تفسير سوره حمد

امام خمینی

 

فهرست:

جسله اول. 2

جلسه دوم. 8

جلسه سوم. 14

جلسه چهارم. 22

جلسه پنجم. 29

پاورقی: 35

 


 جسله اول 


اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم


تقاضا شده بود كه من يكى ، دو مرتبه راجع به تفسير بعضى آيات شريفه قرآن مطالبى عرض كنم . تفسير قرآن يك مساءله اى نيست كه امثال ما بتوانند از عهده آن برآيند بلكه علماى طراز اول هم كه در طول تاريخ اسلام ، چه از عامه و چه از خاصه ، در اين باب كتابهاى زياد نوشته اند - البته مساعى آنها مشكور است -لكن هر كدام روى آن تخصص ‍ و فنى كه داشته است يك پرده اى از پرده هاى قرآن كريم را تفسير كرده است آن هم به طور كامل معلوم نيست بوده (باشد) مثلا عرفايى كه در طول تاريخ اين چندين قرن آمده اند و تفسير كرده اند، نظير محيى الدين (142) در بعضى از كتابهايش ، عبدالرزاق كاشانى (143) در تاءويلات ، ملاسلطانعلى (144) در تفسير، اينهايى كه طريقه شان معارف بوده ، است بعضى شان در آن فنى كه داشته اند خوب نوشته اند؛ لكن قرآن عبارت از آن نيست كه آن هانوشته اند آن ، بعضى از اوراق قرآن و پرده هاى قرآن است يا مثلا طنطاوى (145) و امثال او، و همين طور قطب (146) هم ، به يك ترتيب ديگرى تفسير كرده اند كه باز هم غير تفسير قرآن است به همه معانى ؛ آن هم يك پرده اى است و بسيارى از مفسرين كه از اين دو طايفه نبودند تفاسيرى دارند، مثل مجمع البيان (147) ما، كه تفسير خوبى است و جامع بين اقوال عامه و خاصه است و ساير تفسيرهايى كه نوشته شده است ، اينها هم همين طور قرآن يك كتابى نيست كه بتوانيم ما يا كس ديگرى يك تفسير جامعى آن طور كه (سزاوار است بر آن ) بنويسد. علوم قرآن يك علوم ديگرى است ماوراى آنچه ما مى فهميم ما يك صورتى ، يك پرده اى از پرده هاى كتاب خدا را مى فهميم ، و باقيش محتاج به تفسير اهل عصمت است كه معلم به تعليمات رسول الله بوده اند.
در اين اواخر هم يك اشخاصى پيدا شده اند كه اصلا اهل تفسير نيستد، اينها خواسته اند مقاصدى (را) كه خودشان دارند به قرآن و به سنت نسبت بدهند حتى يك طايفه اى از چپيها و كمونيستها هم به قرآن تمسك مى كنند، براى همان مقصدى كه دارند اينها اصلا به تفسير كار ندارند، به قرآن هم كار ندارند، اينها مقصد خودشان را مى خواهند به خورد جوانهاى ما بدهند، به اسم اين كه اين اسلام است .
و لهذا آن چه من عرض مى كنم اين است كه اشخاصى كه رشد علمى زياد پيدا نكرده اند جوانهايى كه در اين مسائل و در مسائل اسلامى وارد نيستند، كسانى كه اطلاع از اسلام ندارند، نبايد اينها در تفسير قرآن وارد بشوند و اگر روى مقاصدى آنها وارد شدند، نبايد جوانهاى ما به آن تفاسير اعتنا كنند و از چيزهايى كه ممنوع است در اسلام ((تفسير به راءى )) است (148) كه هر كسى آراى خودش را تطبيق كند بر آياتى از قرآن ، و قرآن را به آن راءى خودش تفسير و تاءويل كند و يك كسى مثلا اهل معانى روحيه است ، هر چه از قرآن (به ) دستش مى آيد تاءويل كند و برگرداند به آن چيزى كه راءى اوست . ما بايد، از همه اين جهات احتراز كنيم و لهذا دست ما در باب قرآن بسته است ميدان چنان باز نيست كه انسان هرچه به نظرش آمد بخواهد نسبت بدهد كه قرآن اين است ، اين را مى گويد.
و اگر چنانچه من چند كلمه اى راجع به بعضى آيات قرآن كريم عرض كردم ، نسبت نمى دهم كه مقصود اين است ؛ من به طور احتمال صحبت مى كنم نه به طور جزم .نخواهم گفت كه خير، مقصود اين است و غير از اين نيست . لهذا براى خاطر اين كه بعضى از آقايان گفته بودند كه چند كلمه اى راجع به اين مسائل بحث بشود، من بنا دارم چند روز در هر هفته ، و هر بار در يك مدت محدودى (درباره ) يك سوره (از) اول قرآن و يك سوره هم از سوره هاى آخر قرآن ، يك صحبت مختصرى (بكنم ). چون وقت تفصيل براى من نيست و براى ديگران هم نيست به طور اختصار بعضى از آيات شريفه را عرض مى كنم و باز هم تكرار مى كنم كه اين ، تفسير جزمى ، كه مقصود اين است (و)جز اين نيست كه تفسير به راءى بشود نيست ، آن چه به نظر خودمان مى فهميم به طور احتمال نسبت مى دهيم .
محتمل است كه در تمام سوره هاى قرآن اين ((بسم الله ))ها متعلق باشد به آياتى كه بعد مى آيد؛ چون گفته شده است كه اين ((بسم الله )) به يك معناى مقدرى متعلق است (149). لكن بيشتر به نظر انسان مى آيد كه اين ((بسم الله ))ها متعلق باشد به خود سوره ، مثلا در سوره حمد بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمدلله : به اسم خداى تبارك و تعالى حمد براى اوست .
اسم علامت است اين كه بشر براى اشخاص و براى همه چيز يك اسمى گذاشته است نامگذارى كرده است ، براى اين است كه اين علامت ، يك شناسايى اسمى باشد، زيد را آدم بفهمد كى هست . اسماى خدا هم علامتهاى ذات مقدس اوست و آن قدرى كه بشر مى تواند از ذات مقدس حق تعالى اطلاع ناقص پيدا كند از اسماى حق است خود ذات مقدس حق تعالى يك موجودى است كه دست انسان از او كوتاه است . حتى دست خاتم النبيين كه اعلم و اشرف بشر است ، از آن مرتبه ذات كوتاه است آن مرتبه ذات را كسى نمى شناسد غير از خود ذات مقدس (150) آن چيزى كه بشر مى تواند به آن دسترسى پيدا كند اسماءالله است ، كه اين اسماءالله هم مراتبى دارد، بعضى از مراتبش را ما هم مى توانيم بفهميم ، و بعضى از مراتبش را اولياى خدا و پيغمبر اكرم (ص ) و كسانى كه معلم به تعليم او هستند مى توانند ادراك كنند.
همه عالم اسم الله اند؛ تمام عالم چون اسم نشانه است ؛ همه موجوداتى كه در عالم هستند نشانه ذات مقدس حق تعالى هستند منتها نشانه بودنش را بعضيها مى توانند به عمقش برسند، كه اين چطور نشانه است ؛ و بعضى هم به طور اجمال مى توانند بفهمند كه نشانه است . آن كه به طور اجمال است اين است كه موجود خودبخود وجود پيدا نمى كند. اين مساءله واضح است در عقل ؛ و عقل هر بشرى به حسب فطرت اين را مى فهمد كه موجودى كه ممكن است باشد، ممكن است نباشد، اين ممكنى كه هم ممكن است باشد هم ممكن است نباشد اين خودبخودى وجود پيدا نمى كند. اين بايد منتهى بشود به يك موجودى كه بالذات موجود است ، يعنى قابل سلب نيست وجود از او، ازلى است موجوداتى كه مى شود موجود باشند و مى شود هم موجود نباشند، اينها خودبخود وجود پيدا نمى كنند محتاج به اين هستند كه از خارج يك كسى آنها را ايجاد كند.
اگر فرض بكنيم اين فضايى كه وهمى است -اگر هيچ نباشد، يك فضاى وهمى است ، واقعيتى ندارد - ما اگر فرض كنيم كه يك فضايى هست و اين فضا هم هميشگى است ، اين فضا كه فقط فضاست نمى شود كه بيخود متبدل شود اين فضا به يك موجودى ، يا موجودى در او بدون علت پيدا بشود. آن هايى كه مى گويند: از اول در دنيا يك فضاى نامتناهى بوده است - على رغم اشكالى كه در نامتناهى هست -(151) و بعد هم يك هوايى ، بخارى پيدا شده است ، آن وقت به دنبال آن از اين موجود چيز ديگرى پيدا شده است آن وقت به دنبال آن از اين موجود چيز ديگرى پيدا شده است ، اين برخلاف ضرورت عقل است كه يك چيزى خودش (بى دليل )يك چيز ديگرى بشود، بدون اين كه يك علتى از خارج دركار باشد يك چيزى به خودى خود يك چيز ديگرى نمى شود، يك علت خارجى مى خواهد كه آب مثلا يخ ببندد، يا آب جوش بيايد.اگر آب نه (در) سرماى آن درجه (زير صفر)و نه گرماى آن درجه (100)باشد، ابد هم همين آب است ؛ اگر هم بگندد، يك علت خارجى دارد، يك چيز خارجى بايد آن را بگنداند. و لهذا اين اجمالى كه هر معلولى محتاج به علت است و هر ممكنى محتاج به يك علتى است ، جزء واضحات عقول است ، كه هر كسى مساءله را تاءمل و تصور بكند تصديقش هم مى كند، كه (محال است ) يك چيزى كه مى شود باشد و مى شود نباشد، بى خودى بشود، يا بى خودى نباشد. نبودن از باب اين كه چيزى نيست تا باشد.
آن ديگر علت نمى خواهد؛ اما يك چيز ممكن كه نيست بيخودى بشود هست (امتناع )اين از ضروريات عقول است .
اين مقدارى كه همه موجودات عالم اسم خدا هستند، اين يك مقدار اجمالى است كه همه عقول اين را مى توانند بفهمند، و همه عالم را اسماءالله بدانند و اما آن معنانى واقعى مطلب كه اين جا مساءله اسم گذارى نيست ، مثل اين كه ما (اگر)بخواهيم يك چيزى را بفهمانيم به غير، اسم براى آن مى گذاريم ، مى گوييم ((چراغ )) يا ((اتومبيل )) يا ((انسان )) ((زيد)) اين واقعيتى است كه يك موجود غيرمتناهى در همه اوصاف كمال ، يك موجودى كه در تمام اوصاف كمال غيرمتناهى است حد ندارد، موجود لاحد است ممكن نيست - اگر موجود حد داشته باشد ((ممكن )) است - موجود است و هيچ حدى در موجوديتش نيست ، اين به ضرورت عقل بايد داراى همه كمالات باشد براى اين كه اگر فاقد يك كمالى باشد محدود مى شود؛ محدود كه شد ممكن است فرق مابين ممكن و واجب اين است كه واجب غيرمتناهى است در همه چيز موجود مطلق است و ممكن موجود محدود است . اگر بنا باشد تمام اوصاف كمال به طور لامتناهى به طور غير محدود نباشد، در او، متبدل مى شود(به ممكن ) آن كه ما خيال كرديم واجب بوده ، واجب نبوده ممكن بوده يك چنين موجودى كه مبداء يك ايجاد مى شود، و مبداء يك وجود مى شود، تمام آن موجوداتى كه به مبداءيت او وجود پيدا مى كنند، اينها مستجمع همان اوصاف هستند به طريق نقص . منتها مراتب دارد: يك مرتبه اعلى است كه در آن همه اوصاف حق تعالى هست ، منتها به اندازه اى كه امكان دارد، به اندازه اى كه مى شود يك موجودى واجد باشد، آن ((اسم اعظم )) است . ((اسم اعظم )) عبارت از آن اسمى است و آن علامتى است كه واجد همه كمالات حق تعالى است به طور ناقص و به طور ناقص يعنى نقص امكانى و واجد همه كمالات الهى است ، نسبت به ساير موجودات ، به طور كامل . اين موجوداتى كه دنبال آن اسم اعظم مى آيند اينها هم واجد همان كمالات هستند، منتها به اندازه سعه هستى خودشان به اندازه سعه وجودى خودشان ، تا برسد به همين موجودات مادى .
اين موجودات مادى را كه ما خيال مى كنيم قدرت ، علم و هيچ يك از كمالات را ندارند، اين طور نيست ما در حجاب هستيم كه نمى توانيم ادراك كنيم . همين موجودات پايين هم كه از انسان پايينترند، و از حيوان پايينترند و موجودات ناقص هستند، در آن ها هم همه آن كمالات منعكس است ، منتها به اندازه وجودى خودشان . حتى اداك هم دارند؛ همان ادراكى كه در انسان هست در آن ها هم هست : ان من شى ء الا يسبح بحمده ولكن لاتفقهون تسبيحهم (152) بعضى از باب اين كه نمى دانستند مى شود يك موجود ناقص هم ادراك داشته باشد، آن را حمل كرده بودند به اين كه اين تسبيح تكوينى است ؛(153) و حال آن كه آيه غير از اين را مى گويد تسبيح تكوينى را ما مى دانيم كه يعنى اينها موجوداتى هستند و علتى هم دارند. خير مساءله اين نيست ، تسبيح مى كنند.
در روايات تسبيح بعضى از موجودات را هم ذكر كرده اند كه چيست (154) در قضيه تسبيح آن سنگريزه اى كه در دست رسول الله (ص ) بوده (آنها)شنيدند كه چه مى گويد تسبيحى است كه گوش من و شما اجنبى از اوست نطق است ؛ حرف است ؛ لغت است ، اما نه به لغت ما، نه نطقش نطق ما است اما ادراك است ، منتها ادارك به اندازه سعه وجودى خودش لعل بعضى از مراتب عاليه ، مثلا از باب اين كه خودشان را مى بينند كه سرچشمه همه ادراكات هستند، بگوينده موجودات ديگر (ادارك )ندارند؛ البته آن مرتبه موجودات را، ما هم محجوبيم و چون محجوبيم ، مطلع نيستيم ، و چون مطلع نيستيم خيال مى كنيم (چيزى ) در كار نيست .
خيلى چيزها را انسان خيال مى كند نيست و هست ، من و شما از آن اجنبى هستيم الان هم ميگويند يك چيزهايى معلوم شده است ، مثلا در نباتات كه سابق همه مى گفتند اينها مرده هستند، حالا مى گويند كه با آنتنهايى كه هست از ريشه هاى درخت كه در آب جوش هست صداى هياهو(مى شنوند) حالا اين راست باشد يا دروغ نمى دانم ؛ لكن عالم پر هياهو است تمام عالم زنده است ، همه هم اسم الله هستند همه چيز اسم خداست . شما خودتان از اسماءالله هستيد زبانتان هم از اسماءالله است ، دستتان هم از اسماءالله است به اسم الله ((الحمدلله )) حمد هم كه مى كنيد اسم الله است زبان شما كه حركت مى كند اسم الله هست ، از اين جا پا مى شويد، مى رويد به منزلتان با اسم الله مى رويد. نمى توانيد تفكيك كنيد خود شما اسم الله هستيد، حركات قلبتان هم اسم الله است حركات نبضتان هم اسم الله هست ، اين بادهايى كه وزيده مى شود همه اسم الله اند. از اين جهت آيه شريفه محتملا مى خواهد همين معنا را بفرمايد در بسيارى از آياى ديگر هم هست باسم الله كذا...، صحبت از اسم الله است و همه چيز اسم الله است ، يعنى حق است و اسماءالله همه چيز اوست . اسم در مسماى خود فانى است ما خيال مى كنيم كه خودمان يك استقلالى داريم ، يك چيزى هستيم . لكن اين طور نيست ، اگر آنى ، آن شعاع وجود كه موجودات را با آن شعاع ، با آن اراده ، با آن تجلى موجود فرموده ، اگر آنى آن تجلى برداشته بشود تمام موجودات لاشى ءاند برمى گردند به حالت اولشان براى آن كه ادامه موجوديت همه به همان تجلى اوست . با تجلى حق تعالى همه عالم وجود پيدا كرده است ، و ان تجلى و نور اصل حقيقت وجود است ؛ يعنى اسم الله است . الله نورالسموات والارض (155). نور سماوات و ارض خداست ، يعنى جلوه خداست . هرچيز كه يك تحققى دارد اين نور است ، ظهورى دارد اين نور است ، ما به اين نور مى گوييم براى اين كه يك ظهورى دارد؛ انسان هم ظاهر است ؛ نور است حيوانات هم همين طور، نورند. همه موجودات نورند، و همه هم نور ((الله )) هستند.
الله نور السموات و الارض يعنى وجود سموات و ارض كه عبارت از نور است از خداست . و آن قدر فانى در اوست كه الله نورالسموات ، نه اين كه الله نور السموات (156)، اين يك نحوه جدايى مى فهماند. الله نورالسموات و الارض يعنى هيچ موجودى در عالم نداريم كه يك نحوه استقلالى داشته باشد. استقلال معنايش اين است كه از مكان خارج بشود و به حد وجوب برسد، موجودى غير از حق تعالى نيست از اين جهت كه مى فرمايد: به اسم الله ((الحمدالله )) به اسم الله ((قل هوالله احد)) با اسم الله ((قل )) نه اين است كه مقصود محتملا اين طورى است : با ((اسم الله )) بگو، يعنى گفتنت هم با ((اسم الله )) است . يسبح له ما فى السموات والارض (157) نه ((من فى السموات و الارض ))(158) هر چيز (كه ) در زمين و آسمان است تسبيح مى كند با اسم خدا كه جلوه اوست ، و همه موجودات به اين جلوه متحققند و همه حركات حركاتى است كه از همان جلوه هست تمام چيزهايى كه در عالم واقع مى شود از همان جلوه هست و چون همه امور همه چيزها از اوست و به او برمى گردد و هيچ موجودى از خودش ندارد، خودى در كار نيست كه كسى كه بايستد و بگويد: من خودم هم يك چيزى دارم ، يعنى مقابل مبداء نور، خودم هم يك چيزى دارم كه از خودم هست آن وقت هم كه دارى باز از خودت نيست ، آن وقت هم كه چشم دارى باز اين چشم از خودت نيست اين چشمى است كه به جلوه او وجود پيدا كرده .
پس حمدى كه مى كنيم و حمدى كه مى كنند و ثنايى كه ميكنند و ثنايى كه مى كنيم با اسم الله است به سبب اسم الله است و اين هم فرموده است : بسم الله .
الله يك جلوه جامع است ، يك جلوه اى از حق تعالى است كه جامع همه جلوه ها است ، رحمان و رحيم از جلوه هاى اين جلوه است .
((الله )) جلوه حق تعالى است و رحمان و رحيم از جلوه هاى اين جلوه است . ((رحمان )) با رحمت و با رحمانيت همه موجودات را ايجاد كرده (است )، اين رحمت است . اصلا وجود رحمت است ؛ حتى آن وجودى كه به موجودات شرير هم اعطا شده باز رحمت است ، رحمت واسعه اى كه همه موجودات در زير پوشش (آن )هست يعنى همه موجودات عين رحمت هستند، خودشان رحمتند.
و ((الله )) باسم الله همان جلوه اى است كه جلوه به تمام معنى است مقامى است كه جلوه را به تمام معنى مى تواند بروز بدهد. اسم جامع است يك اسمى است كه باز جلوه است ؛ خود ذات حق تعالى اسم ندارد: ((لااسم له ولارسم )) اسم الله و اسم رحمان و اسم رحيم همه كمالات است ، به مرتبه ظهور رحمان ، و رحيمتش را ذكر فرموده است از باب اين كه رحمت است و رحمانيت است و رحيميت است ؛ و اين دو است ، رحمت بالذات است ؛ و رحمانيت و رحيميت بالذات است ، آنهاى ديگر تبعى است پس به اسم الله و رحمان و هر حمد و هر ستايشى كه باشد، به او واقع مى شود، براى اوست . آدم خيال مى كند غذايى را كه مى خورد تعريف مى كند كه چه غذايى لذيذى بود! اين حمد خداست خود آدم نمى داند (يا مى گويد) چه آدم خوبى است ! چه فيلسوف و دانشمندى است ! اين ثنا براى خداست ، خود آدم نمى داند اين را. براى چه ؟ براى اين كه آن فيلسوف و دانشمند از خودش هيچ ندارد،هر چه هست جلوه اوست . آنچه هم كه ادراك كرده با عقلى ادراك كرده كه جلوه اوست ، خود ادراك جلوه اوست ، خود مدرك جلوه اوست ، همه چيز از اوست . آدم خيال مى كند مثلا از اين فرش دارد تعريف مى كند(يا) از اين آدم دارد تعريف مى كند؛ هيچ حمدى براى غير خدا واقع نمى شود. هيچ ستايشى براى غير خدا واقع نمى شود، براى اين كه شما هر كس را ستايش كنيد (به اين دليل ) كه يك چيزى در او هست ستايشش مى كنيد، عدم را هيچ وقت ستايش نمى كنيد، يك چيزى در او هست كه ستايش (مى كنيد )، هر چه هست از اوست ، هر چه ستايش بكنيد ستايش اوست ، هر چه حمد و ثنا بگوييد مال اوست .
((الحمد)) يعنى همه حمدها، هر چه حمد هست ، حقيقت حمد مال اوست . ما خيال مى كنيم كه داريم زيد را تعريف مى كنيم ، عمر و را تعريف مى كنيم ما خيال مى كنيم كه داريم از اين نور شمش ، از اين نور قمر تعريف مى كنيم ، از باب اين كه نمى دانيم .از واقعيت چون محجوبيم خيال مى كنيم داريم اين را تعريف مى كنيم لكن پرده وقتى برداشته مى شود مى بينيم نه ، همه تعريفها مال اوست ، براى اين جلوه اوست كه شما از او تعريف مى كنيد.
الله نورالسموات و الارض ، هر خوبى هست از اوست ، تمام كمالات از اوست ، از اوست يعنى اين كه همان جلوه است .
با يك جلوه اى همه عالم موجوده شده ، و ما گمان مى كنيم كه خودمان داريم عمل مى كنيم و ما رميت اذرميت ولكن الله رمى (159) .((رميت و ما رميت )) از باب اين كه جلوه است رمى هم (مستند)به آن جلوه است لكن ((ان الله رمى )) آنهايى كه با تو بيعت كردند با خدا بيعت كردند(160). اين دست هم جلوه خداست ، منتها ما محجوب هستيم و نمى دانيم قصد چيست و همه محجوب هستيم الا آن كسى كه به تعليم خدا معلم است و آن كسانى كه به تعليم او معلم هستند.
روى اين (مبنا) كه عرض ميكنم مى شود احتمال داد كه اين ((بسم الله )) متعلق به ((الحمد)) باشد، يعنى به اسم خدا همه حمدها، همه ثناها مال اوست . جلوه خداست ؛ جلوه خداست كه همه ثناها را به خودش جذب مى كند و هيچ ثنايى به غير واقع نمى شود، نمى توانيد شما غير را ثنا بكنيد، هر چه بخواهيد غير را ثنا بكنيد، ثنا به او واقع مى شود. هر چه خودتان خيال كنيد غير است ، (اوست )نمى دانيد شما هرچه به خود فشار بياوريد كه نه ، مى خواهم از غير خدا يك حرفى بزنم ، غير خدا حرفى نيست ، در كار؛ هرچه بگوييد از اوست . نقايص از او نيست چيزهايى كه وجود پيدا مى كنند يك جهت وجودى دارند، يك جهت ناقص دارند، جهت وجودى نور است ، اينش مال اوست ، نقص مال او نيست ؛ نقيصه ها از او نيست ، ((لا))ها واقع نمى شود، هميشه تعريفها براى ((آرى )) واقع مى شود، براى وجود واقع مى شود، براى هستى واقع ميشود، براى كمال واقع مى شود و ((كمال )) در عالم وجود ندارد الا يك كمال ، و آن كمال الله است ؛ ((جمال )) هم جمال الله است .
ما بايد اين را بفهميم و بفهمانيم به قلبمان . اگر همين يك كلمه را قلبمان بفهمد، نه همان گفتار باشد، گفتارش آسان است ، به قلب رساندن و اين موجود قابل فهم را فهماندن ، اين مشكل است كه قلب هم باورش بيايد. يك وقت آدم (به لفظ) مى گويد كه جهنمى هست ، و بهشتى هست ؛ گاهى اعتقاد هم دارد؛ اما باور كردن غير اعتقاد علمى است برهان هم بر او قائم شده ، اما باور آمدن مسئله ديگرى است . عصمت كه در انبيا هست دنبال باور است . باورش وقتى كه آمد ممكن نيست تخلف بكند. شما اگر باورتان آمد كه يك آدمى شمشيرش را كشيده است ، كه اگر كلمه اى برخلاف او بگوييد گردن شما را مى زند، نسبت به اين امر معصوم مى شويد، يعنى ديگر امكان ندارد از شما صادر بشود، براى اين كه شما خودتان را مى خواهيد. آن كسى كه باورش آمده وقتى كه يك كلمه غيبت بكند در آن جا زبان انسان به يك صورتى درمى آيد كه همان طورى كه از اين جا اين زبان را دراز كرده در مكه مثلا، كسى را غيبت كرده در آن جا ظهور پيدا مى كند: يك زبان از اين جا تا آن جا كه ((يطاءه ) (آن را پايمال مى كنند) اين جمعيتى كه در آن جا موجودند اگر كسى باورش بيايد كه غيبت ادام كلاب النار(161) است : كسى كه غيبت بكند كلبهاى آتش او را مى بلعند - نه بلعيدنى كه موجود بشود و تمام بشود(162)بلعيدنى كه او هست و مى بلعندش ، آن جا هم كه مى ورد مى بلعندش - اگر آدم باورش بيايد غيبت نمى كند. اين كه ما خداى ناخواسته يك وقت غيبت مى كنيم براى اين (است )كه آن جا را باورمان نيامده است .
آدمى كه باورش بيايد كه تمام كارهايى كه در اين جا انجام مى دهد در آن عالم يك صورتى دارد، اگر خوب است صورت خوب ، و اگر بد است صورت بد، حساب در كار هست (163) حالا تفصيل قضيه لزومى ندارد - اما اين معنا كه هر كارى حساب دارد اگر چنانچه غيبت بكند آن جا محاسبه هست ، جهنم هست ، اگر اذيت كند مؤ منين را جهنم است آن جا و اگر خيرات و مبرات داشته باشد بهشت است در آن جا، كسى كه باورش آمده باشد اين را (عمل هم مى كند) نه اين كه همان كتاب خوانده باشد و عقلش ادراك كرده باشد بين ادراك عقلى و باور نفسانى و قلبى خيلى فاصله هست .
بسيارى وقتها انسان عقلا يك چيزى را ادراك مى كند لكن چون باورش نيامده تبعيت نمى كند؛ آن وقتى كه باورش بيايد تبعيت مى كند ((ايمان )) عبارت از اين باور است . علم به پيغمبر فايده ندارد، ايمان به پيغمبر فايده دارد. برهان اقامه كردن بر وجود خداى تبارك و تعالى كافى نيست ، ايمان بايد بياورد انسان ؛ قلب را باور بياورد و خاضعش كند براى او. اگر ايمان آمد همه چيز دنبالش است .
اگر انسان باورش آمد كه يك مبدئى براى اين عالم هست ، و يك بازخواستى براى انسان هست در يك مرحله بعد، مردن فنا نيست ، مردن انتقال از يك نقص به كمال است ؛ اگر اين را باورش بيايد، اين انسان را نگه مى دارد از همه چيزها، از همه لغزشها (مهم ) اين است كه اين باور چطور بيايد؟
اين آيه شريفه كه مى فرمايد كه به اسم الله ((الحمدلله )) من يك جهتش را عرض مى كنم - و من نه اين كه به جزم مى گويم : اين است ، محتملات است - اگر آدم باورش بيايد كه تمام محامد از اوست ديگر در دلش شرك واقع نمى شود، ديگر براى هر كس حمد كند جلوه خدا را (حمد كرده است )اگر يك قصيده اى براى حضرت امير مى گويد مى فهمد كه اين براى خداست ، براى اين كه او جلوه بزرگ خداست ، چون جلوه بزرگ خداست مدح او مدح خداست مدح جلوه است .
اگر آدم باورش بيايد كه همه محامد محال اوست ، خودش را كنار مى گذارد.
اين كه مى بيند اين قدر آدم داد ((لمن الملك )) مى زند، اين قدر غرور پيدا مى كند، براى اين است كه نمى شناسد خودش را من عرف نفسه فقد عرف ربه (164) .
نمى داند خودش هيچ است ، اگر اين را بفهمد و باورش بيايد كه هيچ نيست ، هرچه هست اوست ، اگر، ((هيچ نيست )) خودش را باورش بيايد، ((عرف ربه )) پروردگارش را مى شناسد.
عمده اين است كه ما نمى شناسيم نه خودمان را مى شناسيم ، نه خدايمان را مى شناسيم ، نه ايمان به خودمان داريم نه ايمان به خدا داريم ، نه باورمان آمده است كه خودمان (چيزى ) نيستيم و نه باورمان آمده است كه همه چيز اوست ، وقتى اين باور در كار نبود، هرچه برهان بر آن اقامه بشود فايده ندارد، باز هم آن انانيت نفسى در كار هست ، و اين كه من چه ، شما چه ! اين همه ادعاهاى پوچ براى رياستها و براى امثال ذلك ، براى وجود انانيت است ، انانيت وقتى كه باشد، انسان خودش را مى بيند.
همه بلاهايى كه سر انسان مى آيد از اين حب نفس است (از اين ) كه آدم خودش را دوست دارد. در صورتى كه اگر ادراك كند و واقعيت مطلب را وجدان كند، نفس خودش ‍ چيزى نيست ، مال غير است ؛ حب غير است . منتها به غلط اسمش را ((حب نفس )) گذاشته اند.
اين غلط انسان را خراب مى كند تمام گرفتاريهايى كه براى همه ما هست ، براى اين حب جاه و حب نفس است . حب جاه است كه انسان را به كشتن ميدهد، انسان را فنا مى دهد، انسان را به جهنم مى برد. راءس همه خطيئه ها همين است : راءس كل خطيئة (165) همين حب جاه و حب نفس است . همه خطاها از اين جا بروز مى كند انسان چون خود را مى بيند و خودخواه است همه چيز را براى خودش مى خواهد و هركس مانع او بشود - ولو به توهمش - با او دشمن مى شود و هرچه را كه مى خواهد چون براى خودش مى خواهد، حدود ديگر قائل نيست ، از اين جهت مبداء همه گرفتاريها مى شود.
وجدان اين كه كتاب خدا ابتدا كرده به يك مطلبى كه همه مسائل را به ما حالى كند - به حسب احتمال - تمام مسائل از اين جا حالى مى شود وقتى فرمود: الحمدلله نمى خواهد بگويد: بعضى از حمدها مال خداست ، وقتى بگويد: او قادر است ليكن (وقتى ) شما را حمد مى كنم براى خدا نيست . مى گويد: (همه ) اينها مال خداست همه حمدها مال خداست .
وقتى فرمود: الحمدلله ، يعنى تمام اقسام حمد و تمام حيثيت (166) حمد از خداست ، مال اوست ، شما خيال مى كنيد داريد ديگرى را حمد مى كنيد، همين جا پرده را از روى همه مسائل برمى دارد. همين يك آيه شريفه را اگر آدم باورش بيايد - اشكال سر بارو است - اگر انسان باورش بيايد كه همه حمدها مال اوست ، همين يك كلمه اگر باور آمد، تمام شركها از قلب انسان مى ريزد. آن كه مى گويد كه من از اول تا آخر عمر هيچ شرك نياورده ام ، براى اين است كه اين را وجدان كرده ، واجد اين مساءله است ، اين را به حسب وجدانش يافته است . بافته نيست ، يافته است . براهين اين قدر نمى تواند هنر داشته باشد؛ خوب است ، نمى گويم برهان خوب نيست ، برهان بايد باشد، اما برهان وسيله است . برهان وسيله اين است كه شما به حسب عقلتان يك مساءله اى را ادراك كنيد و با مجاهده ايمان به آن بياوريد.
فلسفه وسيله است ، خودش مطلوب نيست . وسيله است براى اين كه شما مسائل را، معارف را با برهان به عقلتان برسانيد. هنرش همين قدر است . ((پاى استدلاليان چوبين بود)) مقصود همين است كه چوب است ، پاى چوبى است . آن كه انسان را مى تواند راه ببرد، انسان حقيقتا با آن مى تواند راه برود، عبارت از آن پايى است كه انسان ( با آن ) جلوه خدا را ببيند، عبارت از آن ايمانى است كه در قلب (وارد) مى شود، و وجدان ذوقى است كه انسان مى كند، و ايمان مى آورد. اين هم يك مرتبه است و مرتبه بالاتر هم دارد.
و اميدوارم كه ان شاءالله ما فقط قرآن نخوانيم و تفسير نخوانيم ، و باورمان بيايد مسائل ، و هر كلمه اى كه از قرآن مى خوانيم به طور باور (باشد قرآن ) كتابى است كه مى خواهد آدم درست كند مى خواهد يك موجودى را بسازد. يك موجودى را كه خودش ايجاد كرده است و با اسم اعظم ايجاد كرده ، با ((الله )) مى خواهد از اين مرتبه ناقصى كه هست او را برساند به آن مرتبه اى كه لايق اوست و قرآن براى اين آمده است همه انبياء هم براى اين آمده اند، همه انبياء آمده اند براى اين كه دست انسان را بگيرند و از اين چاه عميقى كه در آن افتاده است - آن چاهى كه از همه عميقتر است چاه نفسانيت انسان است - درآورند و جلوه حق را به او نشان بدهند، تا اين كه همه چيز را نسيان كند و خداوند ان شاءالله نصيب همه ما بكند.

جلسه دوم 

اعوذبالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم . الحمدالله رب العالمين
كلام در اين بود كه اين بسم الله جار و مجرور، به چه متعلق است ؟ ما عرض كرديم يكى از احتمالات اين است كه ((بسم الله ))اى كه در هر سوره اى هست ، متعلق باشد به خود آن سوره ، به آن چيزى كه در آن سوره مناسب است . مثل سوره حمد كه بسم الله الرحمن الرحيم . الحمدلله ، اين حمد به اسم الله (واقع مى شود).
روى اين زمينه كه احتمال (دارد) هر ((بسم الله )) در هر سوره اى معنايش غير ((بسم الله )) سوره ديگر (باشد) هر سوره اى كه ((بسم الله )) دارد و متعلق به آن چيز مناسب در آن سوره است ؛ اين با ((بسم الله )) ديگرى كه در سوره ديگر است ؛ فرق مى كند. حال كه بنابراين شد كه ((بسم الله )) مثلا در سوره حمد متعلق به ((حمد)) بايد ديد آن چه اسمى است كه حمد به آن واقع مى شود؟ آن چه اسمى است كه ظهور از براى حق است و حمد به آن اسم واقع مى شود و در سوره ديگر مثلا ((قل هو الله )) آن اسمى است كه با ((الله احد)) و ((هوالله احد)) مناسب است . در فقه هم اين مساءله هست كه اگر چنانچه يك ((بسم الله )) را براى يك سوره اى گفتند، بخواهند يك سوره ديگر بخوانند كافى نيست (167) بايد ((بسم الله )) را دوباره بگويند. اين هم مناسب با همين معناست كه اين ((بسم الله )) با آن ((بسم الله )) فرق مى كند. اگر ((بسم الله )) اين سوره و آن سوره ديگر با هم تفاوتى ندارند، چنانچه بعضى مى گويند ((بسم الله )) اصلا جزو سوره نيست ، الا در حمد، و من باب تبرك ذكر شده است ؛ و اين صحيح هم نيست (168) حالا در اين صورت كه ((بسم الله )) در حمد متعلق به معناى ((حمد)) باشد يك احتمال اين بود كه ((الحمد)) تمام مصاديق حمد باشد؛ حمد از هر حامدى ، هر حامدى كه حمد مى گويد اين به اسم الله حمد مى گويد يعنى گوينده خودش اسم است و همه اعضا و جوارحش هم از اسما هستند؛ و حمد كه از انسان واقع مى شود به اعتبار اين كه او اسم است حمد به اسم خدا واقع مى شود. شما هم كه اسم ديگرى هستيد؛ زيد هم يك اسم ديگر است . اينها هر كدام اسماى خدا هستند؛ يعنى مظاهر اسماء، اين جهت را توجه كنيد كه در فاعل الهى كه فاعل وجود است با فاعلهاى طبيعى اين فرق هست - خيلى فرقها هست ، يكى از فرقها هم اين است - كه آن چيزى كه از مبداء الهى ، كه به آن فاعل الهى گفته مى شود صادر مى شود، بطورى فانى در مصدر است كه هيچ حيثيتى از خودش ندارد؛ هيچ نحو استقلالى از خودش ندارد. حالا براى نزديكتر شدن به ذهن (مى گوييم ): مثل شعاع شمس مى ماند به شمس ، ولو اين طور هم نيست ، غير از اين است ، بالاتر از اين است . لكن شعاع شمس در مقابل شمس ‍ (از)خودش هيچ استقلالى ندارد. در فاعل الهى كه نفس ايجاد، نفس وجود از مبداء خير صادر مى شود؛ اين هيچ نحو استقلالى از خودش ندارد يعنى نه در تحقق و نه در بقا. نه يك موجودى است كه اگر آن شعاع ، شعاع وجود از آن گرفته بشود بخواهد موجود باشد (بتواند) تحقق داشته باشد، آن واحد هم نمى تواند. ممكن همان طورى كه در تحقق محتاج به مبداء است ، در بقاء هم محتاج است و چون هيچ حيثيتى از خودش ندارد و فانى در مبداء است ؛ از اين جهت در عين حالى كه ظهور اسماءالله است خودش ‍ اسماءالله است ، اسماءالله فعلى است . در عين حالى كه نور سموات و ارض ظهور است نور خداست ، لكن الله نور السموات و الارض . در عين حالى كه اين ظهور اوست ، نه اين است كه خود او باشد؛ لكن اين ظاهر بطورى فانى در مبداء ظهور است ، و اين موجود بطورى در مبداء خود فانى هست و هيچ نحو استقلالى ندارد كه اين اوست و اين ظهور، فانى در اوست از اين جهت گفته مى شود كه الله نور السموات و الارض
روى اين مبنا كه الف و لام ، در ((الحمد)) الف و لام استغراق (169) باشد و متعلق باشد ((بسم الله )) به ((حمد)) يعنى هر حمدى از هر حامدى تحقق پيدا مى كند، به ((اسم الله )) تحقق پيدا مى كند، اسم الله اش هم همان خود حامد است و به اعتبارى حامد و محمود يكى است ، ظهور و مظهر است اءنت كما اءثنيت على نفسك ، اءعوذبك منك (170). آن طور است كه حامد فانى در محمود است ؛ از اين جهت كاءنه خود ثنا مى كند خودش را. حيثيتى براى ديگرى نيست تا ما بگوييم من او را ثنا مى كنم . او خودش را ثنا مى كند از باب اين كه فناست .
يك احتمال ديگر هست و آن اين است كه : الف و لام ، استغراق نباشد كه افراد را، تكثير فردى باشد. اصلا نفس طبيعت مجرد از همه خصوصيات حمد، آن حمدى كه هيچ نحوه تعينى ندارد (مراد باشد) در اين جا بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمدلله ، يعنى حمد بى تعين ، حمد مطلق . روى اين احتمال ، حمدهاى ما عكس آن احتمال (اول ) مى شود. حمدهاى ما براى او واقع نمى شود، آن حمدى كه براى او واقع مى شود آن حمدى است كه خودش بكند. حمد غيرخودش ، حمد متعين است و او نامحدود است . حمد محدود براى نامحدود واقع نمى شود.
آن جا گفته مى شد كه حمد واقع نمى شود الالله ، شما خيال مى كنيد كه از خط خوب تعريف مى كنيد، اين تعريف از خداست ، تعريف از خط نيست ، خيال مى كنيد از نور تعريف مى كنيد؛ خيال مى كنيد مدح عالم مى كنيد، اين مدح عالم نيست ، مدح الله است . آن جا اين طور گفته مى شد؛ كه تمام حمدها، هرچه حمد از هر حامدى كه هست به او برمى گردد براى اين كه هيچ كمالى در عالم نيست الا كمال او؛ هيچ جمالى در عالم نيست الا جمال او، خودشان چيزى نيستند، اگر اين جلوه را بگيرند از موجودات چيزى باقى نمى ماند. موجودات با اين جلوه موجودند.
آن جا اين طور گفته مى شد كه همه موجودات همان جلوه خدا هستند و همان نورند، الله نورالسموات ؛ و اگر اين جلوه گرفته بشود، موجودى باقى نمى ماند. و چون جلوه است و مدح هم براى كمال است ؛ هيچ مدحى براى غير او واقع نمى شود، براى اين كه كمالى غير از كمال او در كار نيست ، كمال اوست و ظهور كمال او كمال ذات اوست . و كمال او در مقام ظهور، كمال در مقام صفات ، كمال در مقام ظهور، همه كمالات عالم كمال اوست در مقام ظهور هر كس هم كه مدح براى يك كمالى مى كند؛ پس هر مدحى كه واقع مى شود براى او واقع مى شود.
آن جا اين طور بود؛ در اين احتمال دوم اين است كه حمد، ((حمد مطلق )) باشد نه حمد ((كل حمد)) حمد مطلق يعنى حمد بى قيد، حمدى كه هيچ قيدى در آن نيست . اين حمدى كه ماها مى كنيم تمامش حمد متعين است ، و براى متعين است (171) براى اين كه ما به موجود مطلق دسترسى نداريم تا براى او حمد كنيم . او را ادراك نمى كنيم تا حمدش كنيم . شما كه مى گوييد: الحمد الله باز ادراك آن حقيقت نشده است تا اين كه براى او حمد بكنيد. و هر حمدى كه واقع مى شود براى او واقع نمى شود، براى مظاهر او واقع نمى شد. اين جا احتمال اين است كه هر حمدى واقع كه خود او براى خودش مى كند. بنابراين در ((بسم الله )) اين اسم ، ديگر نمى تواند اسم به معناى اول باشد، اسم به معناى اين است كه شما اسميد، آن هم اسم است : (بلكه ) آن اسم الله و ظهور مطلق است ، بى قيد است ، كه ظهور از غيب است و اسم غيب است . و با آن اسم ، حمد واقع مى شود. يعنى خود، خود حمد مى كند: ظهور براى يك مظهر حمد مى كند. اين هم يك احتمال است راجع به متعلق ، اين بسم الله متعلق به حمد، حمد يك وقت كل مصداق از حمد است ؛ و يك وقت صرف وجود حمد است ، آن كه هيچ قيد ندارد يك وقت تمام حمدهايى كه واقع مى شود به غير خدا واقع نمى شود، يك وقت هيچ حمدى براى خدا وقع نمى شود به معناى حمد مطلق ، به معناى حمد محدود واقع مى شود نه معناى حمد مطلق . آن وقت ((الحمدلله )) يعنى آن حمد مطلقى كه هيچ قيدى ندارد به آن اسمى كه مناسب با آن است واقع مى شود براى او اين هم يك احتمال است .
اين معنا را هم احتمال داده اند. كه ((بسم الله ))متعلق به خود سوره نباشد بعضى گفته اند: به ظهر است : ((ظهرالوجود، بسم الله الرحمن الرحيم )). يعنى هرچه پيدا بشود با اسم الله پيدا مى شود. اين اسم مبداء ظهور همه موجودات است و اين اسم عبارت از همان است - شايد همان باشد - كه در روايتى هست كه خلق الله المشيئة بنفسها ثم خلق الاءشياء بالمشيئة .(172) .
مشيت را كه عبارت از همان ظهور اول باشد بنفسه خلق كرده است ، يعنى بى واسطه است ؛ همه چيزهاى ديگر به مشيت واقع شده است و ظهرالوجود كه احتمال مى رود (اين است ) كه ظهرالوجود به بسم الله الرحمن الرحيم متعلقش سوره نباشد و متعلقش يك چيز خارجى باشد، اين احتمال هست . البته اهل ادب هم ((اءستعين )) و امثال ذلك كه مناسب است در تقدير گرفته اند. خوب استعانت هم اگر باشد، ولو اهل خودشان توجه ندارند، اگر اءستعين بالله هم باشد، اين اءستعين بسم الله ، يعنى هر كس هر استعانتى مى كند به اسم خدا استعانت مى كند. نمى شود كه كسى استعانت بكند بدون اسم خدا. نه اين است كه يك ((بسم الله )) لفظى است و اين كه مثلا اءستعين بسم الله تشريفاتى باشد؛ يك واقعيتى است كه اسم خدا ظهور اوست در همه چيز، و ((اءستعين بسم الله )) استعانت به همين ظهور است ؛ و همه چيز به اين ظهور است ، كه اين هم بازگشتش به اوست ولو اديب متوجه نباشد. اين راجع به متعلق بسم الله و اين كه متعلق چيست .
راجع به اسم هم عرض كردم اسم آن است كه علامت مسمى باشد، و چه چيز است كه علامت مسمى نباشد.هر چيزى را شما فرض كنيد كه يك نحوه وجودى دارد، اين نحوه ، ظهورى از اوست .علامتى است از او، منتها اسم به معناى علامت مراتبى دارد: يكى اسمى است كه تمام معناى علامت است : يكى اسمى است كه از او نازلتر است ... تا برسد به اخيره موجودات ، همه علامت هستند، همه ظهور هستند؛ ظهور اسم هستند لكن مراتب دارند در روايت است : نحن الاءسماءالحسنى (173) اسم اعلى در مقام ظهور، پيغمبر اكرم است ، ائمه اطهار است . آن هايى كه در مرتبه سير حركت از نقص به كمال ، رسيده اند به آن جايى كه وارسته شده اند از همه طبيعت ها، از همه چيز؛ مثل ما نيستند كه در چاه هستيم . ما هنوز حتى راه نيفتاده ايم . اشخاصى هستند كه از اين چاه به راه افتاده اند هجرت كرده اند: من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اءجره على الله (174) يك احتمال اين است كه اين هجرت ، هجرت از خود به خدا باشد، ((بيت )) نفس خود انسان باشد، طايفه اى هستند كه خارج شدند، هجرت كردند از ((بيت ))شان ، از اين بيت ظلمانى ، از اين نفسانيت مهاجرا الى الله و رسوله ؛ تا رسيدند به آن جايى كه ((اءدرك الموت )) به مرتبه اى رسيدند كه ديگر از خود چيزى نيستند، ((موت مطلق )) و اجرشان هم على الله است ؛ اجر ديگرى (در كار نيست ) ديگر بهشت مطرح نيست ، ديگر تنعمات مطرح نيست ، فقط الله است . آن كه از ((بيت نفسانيتش )) خارج شد، حركت كرد و مهاجرت كرد الى الله و الى رسول الله - كه آن هم الى الله است - ثم يدركه الموت )) و پس از اين هجرت هست از اوست ؛ (اگر) اين را مشاهده كرد در اين هجرت ، اجرش هم على الله است .
يك طايفه اى هستند كه اين طورند كه هجرت كرده اند و به منتها هم رسيده اند، اجرشان هم على الله است ؛ هميشه هم در هجرتند آن ها، يك طايفه اى هستند كه هجرتى كرده اند اما نرسيده اند به غايب هجرت كه اءدركه الموت باشد.
يك طايفه اى هم مثل ما هستند: اصلا هجرتى نيست در كار، ما در همين ظلمتها هستيم ، ماها(به سبب تعلق )به دنيا و به طبيعت ، و به طبيعت و بالاتر از آن به انانيت خودمان در اين چاه محبوسيم . ما در ((بيت )) هستيم در بيت نفسانيت ، روى اين احتمال ، مى بينيم الا خودمان (را) هر چه مى خواهيم براى خودمان مى خواهيم خوديم ، خود است ، غير از خود هيچ نيست ، ما تا حالا به فكر اين نيفتاده ايم كه هجرتى بكنيم ، ما هرچه فكر داريم صرف همين جا مى شود.
تمام نيروى الهى كه به ما امانت داده اند، آن طورى كه هست ردشان نمى كنيم ، همين جا صرف مى كنيم و همين جا هستيم ، و تا آخر هم همين جا مى مانيم ؛ و هرچه مى گذرد از مبداء بعيدتر مى شويم و هر چه بگذرد ديرتر مى شود. در روايتى هست كه پيغمبر اكرم با اصحابشان نشسته بودند، يك صدا بلند شد، پرسيدند چيست ؟ فرمودند - به حسب اين روايت - كه يك سنگى از لب جهنم حركت كرده بود، بعد از هفتاد سال رسيده حالا به آخر جهنم ،به آن چاهى كه جهنم در آن است . اين صداى افتادن آن است .(175) گفته اند اين اشاره اى به اين بوده (كه )يك نفر آدم معوج ، هفتاد سالش بوده و مرده ، هفتاد سال از آن طرف رفته (است ). ماها از آن طرف رفتيم ، منتها من هشتاد سال از آن طرف رفتم ، شماها چند سال ، و اميدوارم شما از آن طرف ديگر برويد.
هرچه بر ما بگذرد از اين حب نفس است ، از اين انانيت است اءعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك (176) يك همچو تعبيرى هست : (نفس )از همه دشمنها بدتر است ، از همه بتها بزرگتر است . مادر بتها است : ((مادر بتها بت نفس شماست ))(177) از همه بتها بيشتر انسان به اين (بت ) عبادت مى كند، توجهش به اين تعبير است ؛ و تا اين بت را نشكند نمى تواند الهى بشود، نمى شود هم بت باشد و هم خدا، اين نمى شود هم انانيت باشد و هم الهيت باشد. تا از اين ((بيت ))، از اين بتخانه ، از اين بت رها نشويم و پشت نكنيم به اين بت ، و رو نكنيم به خداى تبارك و تعالى ، و از اين خارج نشويم ، يك موجودى هستيم به حسب واقع بت پرست ، ولو به حسب ظاهر خدا (پرست ). اما خدا را به لفظ مى گوييم و آن كه در دل ما هست خودمان است ، خدا را هم براى خودمان مى خواهيم . اگر خدا (را) هم بخواهيم براى خودمان مى خواهيم . لفظا مى ايستيم و نماز مى خوانيم ، اياك نعبد و اياك نستعين مى گوييم ، ولى واقعا، عبادت نفس است . وقتى توجه به خود باشد همه جهات خودم باشم ، همه چيز را براى خودم بخواهم ، همه اين گرفتاريهايى كه براى بشر است از اين نقطه بپا مى شود.همه گرفتاريها از انانيت انسان است . تمام جنگهاى عالم از اين انانيت انسان پيدا ميشود. مؤ من ها با هم جنگ ندارند؛ اگر جنگى باشد بين دو نفر، بايد بدانند كه مؤ من نيستند. مؤ من ها با هم جنگ ندارند. وقتى كه ايمان نباشد و توجه ، همه اش به خودش باشد، هرچيز را براى خودش بخواهد، هياهو از اين جا بپا مى شود: من براى خودم اين سند را مى خواهم ، شما هم براى خودتان مى خواهيد؛ جمع (امكان )ندارد، تعارض مى شود.من براى خودم اين فرش را مى خواهم ، شما هم براى خودتان مى خواهيد؛ من براى خودم اين رياست توهمى را مى خواهم ، شما هم براى خودت مى خواهى . وقتى من براى خودم و شما هم براى خودتان ، جمع هم امكان ندارد، دعوا مى شود. آن (يكى )اين مملكت را براى خودش مى خواهد، ديگرى هم براى خودش مى خواهد، جنگ مى شود.اين جنگها همه بين انانيتهاست ، جنگهاى عالم همه اش جنگهاى انانيت است . انسان با انانيتش جنگ مى كند و جنگها بين انانيتهاست . اين انانيت در اوليا نيست ؛ جنگ هم در اوليا نيست ؛ اگر همه اوليا در يك جايى جمع بشوند، هيچ وقت با هم جنگ (نمى كنند)، اصلا با هم مخالفت پيدا نمى كنند، براى اين كه همه براى خداست ، ديگر خودى نيست تا اين كه اين بكشد آن طرف ، آن بكشد آن طرف ؛ تزاحم بشود، دعوا بشود. همه براى يك مبداء است ؛ براى يك جهت است .
و ما الان در يك چاهى واقع شديم ، در يك ظلمت واقع شديم كه بالاترين ظلمتهاست ؛ و آن ظلمت انانيت است . و اگر چنانچه از اين ظلمت خارج نشويم ، از اين چاه خارج نشويم ، از اين انانيت بيرون نرويم ، از اين توجه به خود و خودخواهى : ديگران را هيچ (انگاشتن ) و همه را براى خود خواستن . هرچه طرح بشود آدم تا به نفع خودش است قبول مى كند، واقعا قبول مى كند؛ به نفع خودش نباشد - حق هم باشد - قبول نمى كند. يك چيزى براى او باشد، فورا باورش مى آيد، اگر به ضدش باشد اصلا به اين زوديها باورش نمى آيد. اينها همه انانيت است . همه گرفتاريهاى ما و همه گرفتارى شما و همه گرفتارى بشر در همين است . نزاع سر خودخواهى است نزاع سر اين است كه من مى كشم طرف خودم ، شما هم مى كشيد طرف خودتان . مادامى كه اين هست ، الهيت در كار نيست ؛ همان پرستش نفس است . حالا كى مى تواند از اين خارج بشود؟بتى است ، معبدى است و بتخانه اى است كه آدم خودش در خودش (ساخته )است ؛ و كى مى تواند (از آن )خارج بشود؟ اين يك دست غيبى مى خواهد كه بيايد دست انسان را بگيرد و خارج بشود؛ همه انبياء هم براى اين آمدند.
تمام انبيا كه مبعوث شدند، تمام كتب آسمانى كه آمده اند، براى اين است كه اين انسان را از اين بتخانه بيرونش بياورند تا اين بت را بشكند و خداپرست بشود. همه انبياء آمدند براى اين كه عالم از يك عالمى الهى اش كنند، بعد از اين كه يك عالم شيطانى است ، يك عالمى است كه حكومت (آن )حكومت شيطان است . آن كه در ما حكمفرماست شيطان است ؛ ما تابع شيطان هسيتم . هواى نفس از جلوه هاى شيطان است ؛ و حكومت در ما، حكومت شيطان است . هر عملى هم كه مى كنيم عمل شيطانى است ، هر كارى بكنيم ، مادامى كه آن شيطان بزرگ كه نفس است ، نفس اماره است ، مادامى كه او هست ، هر كارى هم ما انجام بدهيم روى انانيت انجام مى دهيم ، روى انانيت كه انجام داديم تبع شيطان ، سلطنت شيطان الان بر ما مستولى است . آن وقتى كه هجرت بكنيم ، و به تعليم انبياء، به تعليم اوليا هجرت بكنيم ، از اين منزل و پست بكنيم به اين انانيت ، از اين چاه داريم مى رويم آن طرف . و اگر چنانچه كسى در دنيا موفق بشود، مى رسد به آن جايى كه در وهم من و شما نمى آيد، پس عدم گردد و اين انانيت بيرون برود، بايد با مجاهده هجرت بكند، مجاهده كند و اين هجرت را انجام دهد.(طبق حديث شريف ) از جهاد اصغر آمديد: و بقى عليكم الجهاد الاءكبر(178). (جهاد با نفس )جهاد اكبر است ، همه جهادهاى دنيا تابع اين جهادند.اگر اين جهاد را موفق شديم ، هر جهادى بكنيم جهاد (الهى )است ، اگر اين جا موفق نشديم همه اش شيطانى است ، همه جهادها شيطانى است . در روايت است كسى كه ((خرج )) خارج شود براى جهاد كه يك كنيزى پيدا بكند يك مالى پيدا كند اين اجرش همان است و آن كسى كه (جهادش )الى الله باشد اجرش ((على الله )) است سنخ فعلها فرق مى كند.سنخ فعلى كه از اوليا صادر مى شود با فعلى كه از ماها صادر مى شود(فرق مى كند)؛ چون مبداءش ‍ فرق ميكند. بى جهت نيست كه ضربة على يوم الخندق اءفضل من عباده الثقلين (179)خوب ، يك دست فرود آوردن براى كشتن يك نفر آدم ، يك جهتش آن است كه تمام اسلام با تمام كفر مواجه شده بود، كه اگر يوم الخندق شكست مى خورند، اسلام از دست مى رفت .به اين معنا، يك جهت (هست )يك ، جهت هم قضيه ، آن خلوص ‍ و آن الهيتى (است ) كه در مطلب است . آن آدمى كه وقتى روى سينه آن شخص مى نشيند و او تف مى اندازد به او - به حسب نقل - بلند مى شود، مبادا يك وقتى با اين كه نبوده ،مع ذلك احتياط است ، مبادا يك وقتى تاءثيرى كرده باشد، و اين (عمل )از الهيتش افتاده باشد و جهت نفسانيت پيدا بكند، آن (آدم ) يك ، ضربتش ، روحش ، بيشتر از همه عبادات است آن روحى كه عبادت را عبادت مى كند. مشرك و غير مشرك آن كه بت مى پرستد، و آن كه نمى پرستد همه يك ظواهرى و يك ذكرى و آدابى دارند و ظواهرش كه مثل هم است : ابوسفيان هم نماز مى خواند، معاويه هم امام جماعت بود؛ ظواهر دميده مى شود به نماز. آن روح اگر باشد، نماز بالا مى رود، نماز الهى مى شود و تا عبادت براى خودش باشد (نماز الهى نيست ) همه ما اين طور هستيم ، بازى ندهيم يكديگر را.
همه عبادتمان براى خودمان است آن كه خيلى خوبى است ، براى بهشت عبادت مى كند. شما بهشت را برداريد از روى اعمال ، ببينيم كى عبادت مى كند. بهشت را برداريد، ببينيد كى عبادت مى كند. على مى ماند و حوضش ! كه : عشق العبادة و عانقها(180)، يك دسته مردم اين طورند، عبادت براى بهشت اصلا مطرح نيست ، پيش آن كسى كه از خودش گذشته و خارج شده از اين بيت و به مرتبه موت رسيده ، پيش او، لذات چيزى نيست ، بهشت اصلا مطرح نيست . غافل (است او)مرده است او، ادركه الموت براى او اين حرفها مطرح نيست بهشت و جهنم همه على السواء است پيش او. اءو اءثنى على ذات الله تعالى : ثنا كرده است براى خدا او، خدا را اهل اين كه عبادتش بكند يافته (است ). اين يك مرتبه اى از مراتب آنهاست كه عاشق عبادتند او را سزاوار معبوديت يافته و عبادت مى كنند مراتب ديگر هم هست كه در فكر ماها نيست .
اول قدم اين است كه از اين بيت بنا بگذريد خارج بشود، اول قدم اين است كه انسان قيام كند، قيام الله ، بيدار بشود، خواب نباشد، مثل ما. ما الان خوابيم در صورت بيدار، بيدارى حيوانى است و خوب انسانى . ما خوابيم همه : الناس نيام فاذا ماتواانبتبهوا الان نيام است ، خوب است وقتى كه موت حاصل شد آن وقت تنبه پيدا مى شود كه چه هياهويى بوده است (ان )جهنم لمحيطة بالكافرين (181) يعنى الان هم محيط هم محيط است ، منتها چون او در خدر طبيعت است ، آدمى است كه تخديرش ‍ كرده اند، طبيعت تخديرش كرده است ، ادراك نمى كند. وقتى كه اين تخدير برداشته بشود، مى بيند كه همه آتش شد بايد از اين راه رفت چاره نيست ، ما را مى برند؛ منتها ما را از آن طرف مى برند بايد خودمان بيدار بشويم و از آن راه مستقيمى كه بايد برويم ، برويم ، بايد تحت تربيت انبياء واقع بشويم .
انبياء همه آمدند را درست كنند يك نبيى نيامده است كه مقصدش اين معنا نباشد كه انسان را اصلاح كند اقامه عدل ، همين درست كردن انسانهاست . عدل يك چيزى نيست الا آن كه از انسان صادر مى شود؛ ظلم هم آن است كه از انسان صادر مى شود. اقامه عدل متحول كردن ظالم به عادل است متحول كردن مشرك به مؤ من است (نبى ) متحول مى كند يك موجودى را كه اگر رهايش بكنند به هاويه مى رود، و به جهنم منتهى مى شود؛ به يك موجودى كه راه را به او مى نمايند كه اين راه است از اين راه بايد بروى . ما تا حالا راه نيفتاده ايم . هفتاد سالمان است ، هشتاد سالمان است و هنوز راه نيفتاده ايم . تا حالا هجرت نكرده ايم ما در زمين متوقف شده ايم و تا آخر هم همين طور مى مانيم ؛ اين راه را پيدا كنيد. از ما گذشته ؛ ما قدرتهايمان رفته است ديگر سراغ كارش . شما جوانها بهتر مى توانيد تهذيب نفس كنيد؛ شما به ملكوت (182)نزديكتر هستيد از پيرمردها. در شما آن ريشه هاى فساد كمتر است ، رشدش كمتر است ، آن طور رشد نكرده ؛ هر روز بماند رشدش زيادتر مى شود هر روز تاءخير بياندازند مشكلتر مى شود. يك پير بخواهد اصلاح بشود بسيار مشكل است ؛ جوان زودتر اصلاح مى شود هزاران جوان اصلاح ميشوند و يك پير نمى شود. نگذاريد براى ايام پيرى ؛ حالا كه جوان هستيد سير خودتان را بكنيد، شروع كنيد الان ، خودتان را تبعد تعليمات انبيا كنيد، مبداء اين است از اين جا بايد رفت . آنها راه را نشان داده اند، ما راه را نمى دانيم ، آنها راه را مى دانند، طبيعت و راه را مى دانند راه سلامت را مى دانند؛ آنها راه سلامت را به ما گفته اند، مى دانند بخواهيد سالم باشيد از آن راه بايد برويد. بايد از توجهاتى ، كه به نفس ‍ هست خودتان را كم كم خارج بكنيد، البته مساءله اى نيست كه به اين زودى بشود، لكن كم كم خارج بكنيد، البته مساءله اى نيست كه به اين زودى بشود، لكن كم كم خارج بكنيد، اين همه آمال ، ما زير خاك خواهد رفت ، تمام خواهد شد. اين همه توجهات به خود، به ضررمان تمام مى شود و تمام مى شود. آن كه باقى مى ماند آن است كه مربوط به خداست : ماعندك ينفد و ماعندالله باق (183). آن كه است (باقى مى ماند). انسان يك ((ماعندكم )) دارد، يك ((ماعندالله )) دارد، مادامى كه بخود هست ، به خود متوجه هست (به ما) عندكم (توجه دارد)؛ همه اينها هم فانى خواهد شد، نفاد پيدا خواهند كرد. اما اگر چنانچه برگردد به خدا؛ آن جا به اسم ((باقى )) باقى است ، بقا پيدا مى كند.
كوشش كنيد كه از اين وضعى كه داريد و داريم و كوشش كنيم از اين وضع بيرون برويم آنهايى كه در جهاد با كفار پيروز مى شدند، باك نداشتند از اين كه طرفشان چقدر باشد، آن كه مى گويد: اگر عرب با هم مجتمع بشوند در مقابل من قرار بگيرند من برنمى گردم (184) براى اين است كه قضيه ، قضيه خداست ؛ آن كه مال خداست شكست تويش ‍ نيست ، برگشت ، ندارد، برگشت به چه ؟ آنهايى كه جهاد مى كردند و پيش مى بردند؛ و بدون توجه به خودشان و آمال خودشان جلو مى رفتند، آن ها تا يك حدودى جهاد نفس كرده بودند. آنهايى كه در مرتبه عالى بودند، در مرتبه عالى جهاد نفس بودند و آنهاى ديگر هم به مراتب خودشان تا اين جهاد نشود، نمى شود تا انسان پشت نكند به آمال خودش ، پشت نكند به دنيا كه همه اش همان آمال آدم است (نمى شود). دنياى هركس ، همان آمالش است از دنيا تكذيب شده است ، از عالم طبيعت تكذيب نشده از دنيا تكذيب شده است .
دنيا همان است كه پيش شماست . خود شما توجه وقتى به نفستان داريد، خودتان دنياييد. دنياى هر كس آن است در خودش است ، آن تكذيب شده است ؛ اما از شمس و قمر و طبيعت ، هيچ تكذيب نشده ؛ تعريف شده است ، اينها مظاهر خداست (185).
آنى كه انسان را بعيد مى كند از ساحت قدس و از كمال ، دنياست ؛ و آن هم پيش خود آدم است ، توجه به نفس است . خدا كند كه موفق بشويم براى اين كه از چاه بيرون برويم ، و تبعيت كنيم از اولياى خدا؛ كه آنها از اين مهلكه نجات پيدا كردند و خارج شدند و اءدركهم الموت .

 

جلسه سوم 
اعوذ بالله من االشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم . الحمد لله رب العالمين
صحبت در اين بود كه اين ((بسم الله )) متعلق به چيست . چند احتمال بود كه عرض كرديم . و اساس فهم بعضى از اين مسائل اين است كه انسان رابطه ما بين حق و خلق را بداند، كه اين چه نحو رابطه اى است . البته ما اكثرا به طور طوطى وار يا با قدم برهان - آن قدم بالاترش مال كسان ديگر است - (تصوراتى داريم ). اين ربط موجودات به حق تعالى اين طور نيست كه موجودى به يك موجود ديگرى ربط داشته باشد، مثل ربط پدر به پسر، پسر به پدر. اين يك ربطى است كه موجودى مستقل به موجودى مستقل (دارد)؛ رابطه اى هم بينشان هست ، ربط شعاع شمس به شمس هم -با اين كه يك مرتبه بالاترى است - باز هم شعاع شمس با شمس يك غيريتى دارد و ربط موجودى به يك موجود ديگر است . ربط قواى نفس مجرد به نفس هم يك مرتبه بالاتر از ربط شعاع شمس به شمس است ؛ لكن در ربط قوه باصره به نفس ، قوه سامعه به نفس هم يك نحو تغايرى ؛ كثرتى هست و اما ربط موجودات به مبداء وجود، به حق تعالى را نمى شود؛ از هيچ يك از اين انواع ربطى كه عرض كردم حساب كرد. كتاب و سنت هم گاهى همين معنا را، همين معنا را، همين معناى ربط را به آن صورت كه هست افتاده مى فرمايند: تجلى ربه للجبل (186) به تجلى تعبير مى شود در دعاى سمات : و به نور وجهك الذى تجليت به للجبل فجعلته دكا(187) خداوند (مى فرمايند) الله يتوفى الاءنفس حين موتها (188)(با اين كه )ملك الموت توفى مى كند، انسان هم اگر كسى را بكشد، باز گفته مى شود كه او كشته است .و ما رميت اذرميت (189)، ((مارميت و رميت )) يك تجلى است ، يك نور است ، يك نور است ، و اگر به اين معنا را ما به برهان يا به طور طوطى وار ادراكش بكنيم ، آن وقت در اين آيات شريفه بعضى از مسائل معلوم مى شود.
در احتمالى اولى كه داديم كه ((حمد)) جميع محامد باشد؛ متكثر به نحو كثرت ملاحظه بشود، اسم هم به طور كثرت ملاحظه بشود آن احتمال اين بود كه هر حمدى كه واقع مى شود، ممكن نيست ، واقع بشود الا براى حق تعالى . براى اين كه حمد به جلوه ها واقع مى شود و جلوه همان ظهور اوست ؛ بالاتر از ظهور شمس در شعاع است و ظهور نفس در سمع و بصر. در عين حالى كه حمد براى مظاهر است ، اسماى متكثره براى خود حق تعالى هم هست .
در احتمال دوم هم كه گفتيم : ((حمد)) حمد مطلق باشد؛ و دنبالش گفته شد كه عكس احتمال اول است ، يعنى هيچ حمدى از حامدى براى او واقع نمى شود روى اين مطلب ، ولو اين كه حمد براى مظاهر واقع مى شود و اين مظاهر ظهور اوست ، حمد مطلق از ما واقع نمى شود و براى مطلق واقع نمى شود، لكن از باب اين كه تمام اين كثرات مضمحل در آن موجود مطلقند حمد براى او واقع مى شود، در نظر كثرت و نظر وحدت فرق نمى كند در نظر كثرت به حسب اين احتمال ثانى ، هيچ حمدى براى وجود مطلق واقع نمى شود؛ و به نظر اضمحلال كثرات در وحدت ، همه حمدها بر او واقع مى شود به حسب اين دو احتمال ، آيه شريفه از اول تا آخر، معانيش فرق مى كند به حسب اين كه ((الحمد)) (مفيد) استغراق باشد، و اسم ، اسماى متكثره (باشد كه )((كل موجود اسم ))، آن وقت ((الله )) و ((رحمن )) و ((رحيم )) به حسب آن احتمال ديگر فرق مى كند، (روى اين لحاظ كه )اسم ، اسم ظاهر است و هر اسمى با اسم ديگر فرق دارد، ملاحظه مرتبه كثرت است .
در ملاحظه مرتبه كثرت ، ((اسم )) اسم ((الله )) است لكن در مقام كثرات ، در مقام تفصيل . اين ((الله )) تجلى حق تعالى به اسم اعظم است . تجلى در موجودات به اسم اعظم (است ). ((رحمان ))تجلى به رحمانيت است در مقام فعل ، و هكذا ((رحيم )) ((رب العالمين )) و ((اياك نعبد)) هم ، همين طور با احتمال ديگر فرق مى كند.
در احمال ثانى كه حمد، حمد مطلق باشد، حمد بدون هيچ قيد باشد،((اسم ))، ((رحمان )) ((رحيم )) تا آخر سوره فرق مى كند. آن جا همه موجودات اسم بودند؛ هر موجودى اسم بود، در هر عملى ، اسم معنايش فرق داشت با عمل ديگر، اين جا كه حمد مطلق است حمد مطلق به ((اسم الله الرحمن الرحيم )) (واقع مى شود)مال ((الله )) است . حمد مطلق با اسمى كه اسم ظهور مقام ذات مقدس است ، يعنى در مقام ذات است يعنى در مقام اسماءالله ، در مقام ذات (واقع مى شود) ((الله )) اسم جامع مقام ذات است نه مقام ظهور؛ اسم هم جلوه همان است . رحمان هم رحمانيت مقام ذات ، رحيم هم رحيميت مقام ذات است و همين طور ((رب )) و هكذا(190).
اين ها به حسب قدمهاى برهانى (است ). در فلسفه اعلى (191)، نه در فلسفه هاى متعارف ، برهان بر اين معانى هست ، لكه همه اينها غير آن است كه اوليا مى يافتند اوليا با قدم سلوك از منازل گذشته و مى يافتند واقع را، مشاهده مى كردند.
اولياء نمى توانند مشاهدات خودشان را براى مردم بيان كنند، قرآن هم نازل شده ، متنزل شده است ، رسيده است به جايى كه با اين مردم دربند و در چاه ضلالت شده است ، رسيده است به جايى كه با اين مردم بسته است ، نمى توانند آن را كه واقعيت است برسانند مگر متنزل (كنند)، تنزل (بدهند). قرآن مراتب دارد، هفت بطن يا هفتاد بطن از براى قرآن است (192)؛ از اين بطون تنزل كرده است تا رسيده است به جايى كه با ما مى خواهد صحبت كند. خدا خودش را با شتر معرفى مى كند اءفلاينظرون الى الابل كيف خلقت .(193)و اين براى ما تاءسف آور است كه به همين موجودات نازل : به شمس به سماءت به ارض ، به خود آدم (بخواهيم به خدا معرفت پيدا كنيم ) زبان انبيا عقده داشته : رب اشرح لى صدرى و يسرلى اءمرى واحلل عقدة من لسانى (194) عقده ها در زبانشان ، نه در قلبشان بوده است . نمى توانستند آنچه يافته اند آن طور كه يافته اند بگويند، گفتنى نبوده است . از اين جهت با مثال با نظاير مى خواستند چيزى به ما بفهمانند. خوب وقتى كه خدا با شتر معرفى بشود معلوم است كه مرتبه ما چه مرتبه اى است ، مرتبه همان حيوان است ؛ و معرفتى كه ما از آن پيدا مى كنيم چه معرفتى است ؟
يك چيز بسيار ناقص (است ).
آن جايى هم كه گاهى (مطلبى ) ذكر مى شود راجع به انبياء: فلما تجلى ربه للجبل جعله دكا و خر موسى صعقا موسى بعد از اين كه تحت ربوبيت حق تعالى واقع شد و از اين منازل گذشت ، آن وقت عرض كرد: اءرنى اءنظر اليك به من خودت را ارائه بده . ارائه بده يعنى من با چشمم ببينمت . اين كه از يك نبى بزرگى صادر نمى شود، آن نحو ارائه و آن نحو رؤ يتى كه مناسب با مرئى و رائى كه دست ما به آن نمى رسد در عين حالى كه به آن جا رسيده بود كه متكلم بود، با خدا تكلم مى كرد، (عرض كرد): رب اءرنى اءنظر اليك جواب آمد كه لن ترانى . يعنى - محتملا - تا موسى هست رؤ يت نمى شود، تا تو هستى نمى شود. لكن ماءيوسش نكرد؛ ارجاعش كرد به اين كه اءنظر الى الجبل . اين ((جبل )) چيست ؟ اين جبلى كه تجلى حق بر موسى نمى شود و بر آن مى شود، اين ((جبل طور)) است . آيا اين تجلى ، يك تجلى بود كه اگر آن روز مردم در كوه طور بودند آن را مى ديدند؟ (آيا) مثل (رؤ يت ) شمس بود؟ اين ولكن انظر الى الجبل وعده ملاقات است ؛ نمى بينى ولكن انظر الى الجبل ، فان استقر مكانه فسوف ترانى . محتمل است كه ((استقر على مكانه )) مراد اين جبل باشد؛ اين جبل محتمل است كه همانا انانيت نفس موسى بوده (باشد) كه باز بقايا داشته است ، با همان تجلى جبل را ((دك )) كرد به هم زد اوضاع انانيت را، و موسى به مقام موت رسيد: خر موسى صعقا(195).
براى ما اينها قصه است . آنچه آنها با قدم شهود يافته اند، براى ما كه در اين ظلمتكده هستيم ، به صورت قصه است . جبل طور را براى ما گفته اند؛ تجلى هم به نظر ما مى آيد كه يك نورى بوده است از كوه طور، كه موسى ديده ، ديگران هم مى ديدند. اگر نور حسى بود خوب همه مى ديدند. جبرئيل امين قرائت مى كرد قرآن را براى رسول خدا، لكن آنهايى كه آن جا بودند مى شنيدند؟ ما يك شبحى مى بينم و از اصل غفلت داريم ، از دور يك مساءله اى مى شنويم . انبيا مثل آن آدمى هستند كه خوابى ديده ، چيزى مشاهده كرده ، لكن زبانش عقده دارد و مردم همه هم كر هستند: ((من گنگ خواب ديده (و....))؛) هم آنها عاجزند از گفتن و هم ما عاجزيم از شنيدن .(196)گفته اند، لكن براى ما نيست ؛ ما همان طور كه قابل فهممان است مى فهميم . قرآن همه چيز دارد، احكام شرعيه ظاهريه دارد، قصه هايى دارد كه لبابش را ما نمى توانيم بفهميم ، ظواهرش را مى فهميم . براى همه هم هست ، يك چيزى است كه همه از آن استفاده مى كنند؛ لكن آن استفاده اى كه بايد بشود(نمى شود) آن استفاده را به حسب : انما يعرف القرآن من خوطب به (197)، خود رسول الله مى برد. ديگران محرومند مگر به تعليم او، اولياء هم با تعليم او. در عين حال باز نزل به الروح الامين على قلبك (198) نازل شده ، تنزل كرده ، و با دست روح الامين آمده ؛ لكن رسول الله در مقام تنزل ، اين نزول هست ، يك مقامى است كه از خود او اخذ مى كند. اناانزلناه فى ليلة القدر(199) وارد مى شود، ولى در مقام تنزل ، (مرتبه ) بالاتر روح الامين است . آن هم كه به قلب او وارد مى شود بايد نازل بشود به مراتب : از اين بطن به آن بطن ، از اين حد به آن حد، تا برسد به حدى كه به صورت الفاظ درآيد.
قرآن كه از مقوله سمع و بصر نيست ، از مقوله الفاظ نيست ، از مقوله اعراض نيست ؛ لكن متنزلش كردند براى ما كه كور و كر هستيم ، تا آن جايى كه بشود اين كور و كرها هم از آن استفاده اى بكنند. آنهايى كه آن استفاده ها را مى كردند، وضع تربيتشان يك جور ديگر بود، وضع تلقى شان از كتاب ، از قرآن يك نحو ديگرى بود، وضع توجهشان به مبدئى كه قرآن از آن نازل شده است يك طور ديگرى بود، غير از اين اوضاعى است كه در اين جاست . همان طورى كه جلوه حق تعالى از غيب ظاهر مى شود و متنزل مى شود، مى آيد تا همين عالم طبيعت ؛ همان فرقى كه مابين عالم طبيعت ، عالم جسم ، عالم ظاهر با مراتب غيب هست ؛ الى ماشاءالله تا به مرتبه جلوه اول برسد به همان فرق مابين ادراكات ما و بعد از ما بالاترها، و بعد از بالاترها و بالاترها(هست ) تا برسد به آن مرتبه اى كه اولياى خاص خدا و انبيا در آن مرتبه هستند. آن جلوه اى كه براى حضرت موسى (واقع شد) آن جا مى فرمايد: فلما تجلى ربه للجبل ، و در دعاى سمات : بنور وجهك الذى تجليت للجبل و آن جا هم (فرمود:) يا موسى اننى اءنالله (200) تجلى براى شجره ، يك جا اننى اءنالله ، يك جا تجلى ربه للجبل ، يك جا بنور وجهك الذى تجليت للجبل همه اش صحيح است ، و هر كدام در مقام خودش مقام است .
ما بخواهيم ياد بگيريم قرآن را، بايد چه بكنيم ؟ اين مسائل به آن معنا تعليم و تعلمى نيست .
ما وقتى بخواهيم قرآن را نگاه كنيم و همين تفاسيرى كه متعارف است نگاه كنيم بعضى شان به اين معانى اشاره دارند؛ همين تعليم و تعلم با كر و كورهاست . قرآن همه مسائل را دارد لكن آن كسى كه ادراك مى كند انما يعرف القرآن من خوطب به است . قرآن را در آن مخاطبش است مى فهمد.و معلوم است آن كسى كه ((من خوطب به )) است و قرآن را مى فهمد آن مرتبه اى از قرآن است كه : نزل به الروح الامين ، ((نزل على قلبه )) اين را غير از خود او نمى تواند مشاهده كند. قضيه ، قضيه ادراك عقلى نيست ، قدم برهان نيست ، قضيه مشاهده است ، آن هم ((مشاهده غيبيه )). مشاهده با چشم نيست ، مشاهده با نفس نيست ، مشاهده با عقل نيست ، با قلب نيست آن قلبى كه قلب عالم است ، قلب نبى ، مشاهده با اوست ، دريافته لكن نمى تواند بيان كند. مگر در لفافه امثله و الفاظ، به يك آدمى كه كور است چطور شما مى توانيد بفهمانيد كه نور چيست ؟ با چه زبانى به چه حرفى ؟ جز اين است كه مى گويى نور يك چيزى (است كه ) روشن مى كند؟ آدمى كه نديده است نور را، چطور آن كسى كه در نور را ديده مى تواند به او افهام كند؟ جز اين كه عقده در لسانش هست ؛ و اين عقده براى اين است كه طرف ، عقده در گوشش است ؛ آن عقده اى كه در لسان انبيا بود پيغمبر اكرم عقده اش از همه بيشتر بود، براى اين كه آنچه او يافته بود، آنچه از قرآن در قلب او نازل شده بود براى چه كسى بيان بكند مگر آن كه رسيده (باشد) به مقام ولايت تامه . شايد يكى از معانى مااءوذى نبى مثل ما اءوذيت (201) - اگر وارد شده باشد از رسول الله - اين باشد كه يك آدمى كه آنچه را بايد برساند نتواند برساند؛ آن كه كسى را نيابد كه به او آنچه يافته بگويد، تاءثر دارد. (خصوصا) آنچه كه او يافته بود فرق همه آنها بود كه سايرين يافته بودند. و كسى كه يافته است امورى (را) و ميل دارد همه بيابند، و نتواند برساند تاءثرش (چقدر است ؟) آن پدرى كه مى خواهد بچه اش شمس را ببيند ولى بچه كور است تاءثرش چقدر است ؟ بخواهد افهام كند چه بگويد؟ چه بگويد كه اين نور را بفهمد؟ عناوينى كه همه اش مجهول (است ) جز مجهولات چيزى نيست .
العلم هو الحجاب الاءكبر يك حجاب بزرگ همين علم است ؛ سرگرم مى كند انسان را به همين مفاهيم كليه عقليه ، و از راه بازش مى دارد. حجاب است براى اوليا؛ و هر چه علم زيادتر بشود حجاب غليظتر مى شود. علقه انسان به همان علمى كه دارد (است كه ) گاهى هم عالم خيال مى كند همه اش همين است . انسان از باب اين كه خودخواه هست ، مگر اين كه از اين جلد بيرون برود، هر علمى را كه يافته است ، ادراك كرده و خوانده ، همه كمالات را منحصر به آن مى داند؛ فقيه خيال مى كند غير فقه چيز ديگرى نيست در عالم ؛ عارف هم خيال مى كند غير عرفان چيزى نيست ؛ فيلسوف هم خيال مى كند غير فلسفه چيزى نيست ؛ مهندس هم خيال مى كند غير هندسه چيزى نيست . حالا يا علم را فقط عبارت از آن مى دانند كه با مشاهده و با تجربه و اينها باشد، اين را علم مى دانند، مابقى را ديگر علم نمى دانند (...) اين حجاب بزرگى است براى همه . يعنى آنچه بايد با آن راه را پيدا كند، همان مانع بشود؛ علمى كه بايد انسان را هدايت كند، مانع از هدايت بشود و علمهاى رسمى همه همين طورند كه انسان را از آنچه بايد باشد، محجوب مى كنند، خودخواهى مى آورند.
وقتى علم در يك قلب غير مهذب وارد بشود، انسان را به عقب مى برد هرچه انباشته تر باشد، مصايبش زيادتر است . وقتى يك زمين شوره زار (يا) سنگلاخ باشد، هرچه تخم در آن بكارند نتيجه نمى دهند. يك زمين شوره زار، قلب محجوب ، غير مهذب ، قلبى كه از اسم خدا مى ترسد (بى حاصل است ) بعضى ها از مسائل فلسفى - با اين كه فلسفه يك علم رسمى است - چنان رم مى كنند كه خيال مى كنند يك مارى است . فيلسوف هم از عرفان آن طور رم مى كند. عارف هم همين طور است ، (تا) بالاتر... همه علوم رسمى ((سر به سر قيل است و قال ))(202).
و من نمى دانم ما كى (مى توانيم ) لااقل آن طور خودمان را مهذب كنيم كه اين علوم رسمى خيلى مانعمان نشود؛ از خدا مانعمان نشود، از ذكر الله مانعمان نشود، اين هم خودش يك مساءله اى است . اشتغال به علم ، اسباب اين نشود. كه يك غرور پيدا بشود كه ما را از مبداء كمال دور كند. اين غرورى كه در ملاها هست ، چه آنهايى كه علوم مادى و طبيعى دارند و چه آنهايى كه علوم شرعى دارند يا علوم عقلى دارند.اين اگر، قلب مهذب نباشد يك غرورى مى آورد؛ همان غرورى كه انسان را از خدا بكلى باز مى دارد. وقتى مشغول مطالعه است غرق در مطالعه است ، وقتى مشغول نماز است ، پيش نماز نيست . يكى از دوستان ما بود - خدا رحمتش كند - مى گفت كه : يادم نيست بگذار بايستم نماز، يادم بيايد. كاءنه انسان وقتى وارد مى شود به نماز، تو(ى ) نماز نيست ، اصلا به خدا توجه ندارد قلبش آن جا نيست ، قلبش جاى ديگر است ، شايد فكر اين باشد كه مساءله علمى را حل كند اين علمى كه مقدمه ، براى رسيدن به مقصود است ، انسان را از مقصود باز دارد. علم شرعى است ، علم تفسير است ، علم توحيد است ، لكن در قلب غير مهيا، غير مهذب ، علم توحيد هم يك غل و بندى است كه نمى گذارد، مانع مى شود، علوم شرعى هم همين طورند، اينها همه وسيله اند، علوم شرعى ، مسائل شرعيه يك وسايلى هستند، آنها وسايل عمل هستند (عمل ) هم وسيله است ، همه براى يك مقصدند، همه براى اين اند كه بيدار بشود اين نفس ، از اين حجابهايى كه همه براى ما ظلمانى است ، از اين ظلمتها بيرون برود، بعد برسد به حجابهاى نورانى . مثل اين كه چنين تعبيرى هست كه ان الله سبعين اءلف حجاب من نور (203). همين طور نه ((من ظلمات )) آن ها هم كه نور هستند، باز حجاب هستند. ما هنوز از حجابهاى ظلمانى بيرون نرفته ايم ، ما توى حجابها مى لوليم و تا آخر هم (معلوم نيست ) چه خواهد شد؟!
علم در نفوس ما تاءثيرى نكرده ، الا تاءثير سوء؛ علوم شرعيه ، علوم عقليه ، اينهايى كه اين بيچاره ها اسمش را ذهنيات مى گذارند، اينهايى كه اين محجوبها "ذهنيات " مى گويند، (واقعا ذهنيات ) هستند، يعنى عينيت ندارند، اينها وسيله اند براى رسيدن به مقصد. و هر كدام ما را باز دارند از آن مقصد، ديگر علم نيست ، اين حجاب است ، ظلمت است حجاب ظلمانى است . هر علمى كه انسان را باز دارد از مقصد از آنچه كه براى آن انبيا آمدند(حجاب است ) انبيا آمدند مردم را از اين دنيا، از اين ظلمتها بيرون بكشند و به مبداء نور برسانند، مبداء نور، انوار نه ، نور مطلق ؛ مى خواهند انسان را فانى كنند در نور مطلق ، اين قطره را در آن دريا فانى كنند - البته مثال منطبق نيست - تمام انبيا براى همين آمده اند و تمام وسيله است و عينيت مال آن نور است . ((ماعدمهاييم ))(204)، اصلمان از آن جاست ، عينيت مال آن جاست . همه انبيا همه آمده اند كه ما را از اين ظلمتها بيرون بكشند و به نور برسانند، نه به انوار، از حجابهاى ظلمانى ،و از حجابهاى نورانى بيرون بكشند و به نور مطلق متصل كنند.
گاهى علم توحيد هم حجاب است . علم توحيد است ، برهان اقامه مى كند بر وجود حق تعالى ، لكن محجوب است از او. همين برهان دورش مى كند، از آنچه كه بايد باشد دورش مى كند انبيا قدمشان اين طور نبوده ؛ اوليا و انبيا قدمشان ، قدم برهانى نبوده ؛ آنها برهان مى دانستند اما قضيه ، اثبات واجب به برهان نبوده . متى غبت : كى غايب بودى . حضرت سيدالشهداء مى فرمايند: عميت عين لاترك عليها رقيبا (205) آن چشمى كه نمى بيند تو حاضرى و مراقبى ، كور باشد، و كور هم هست .
اول مرتبه قيام است : قلن انما اعظكم بواحدة ان تقوموا لله (206) . اصحاب سير هم اين را منزل اول دانسته اند؛ شايد هم مقدمه باشد و منزل نباشد. در منازل السائرين اين را منزل اول دانسته اند؛ لكن ممكن است كه اين اصلا مقدمه باشد، منزل بعد باشد اول اين است كه يك وصيت ، يك موعظه به وسيله يك موجودى كه خودش ‍ يافته است (صادر مى شود) و مى فرمايد به آنها بگو كه انما اعظكم بواحدة : فقط يك موعظه ، فقط اين كه قيام كنيد براى خدا. همه چيز از اين جا شروع مى شود، همه مسائل از اين جا شروع مى شود كه ((قيام لله )) باشد، انسان نهضت كند براى خدا، بايستد براى خدا، از اين خواب بيدار بشود. كاءنه (امر مى كند): به اين خوابها، به اينهايى كه افتاده اند آن جا و خوابند و بيهوش بگو كه من به شماها يك موعظه دارم و آن اين است كه بلند شويد از جا براى خدا، قيام كنيد براى خدا. راه بيفتيد و ما همين يك موعظه را هم تا حال گوش نكرده ايم ، براى او راه نيفتاده ايم راه افتادنمان براى خودمان است ؛ آن ها هم كه خيلى خوب هستند باز براى خودشان . بله اوليايى هستند كه يك جور ديگرند؛ آن موعظه براى ما خوابهاست ، آنها رسيده اند، بالا هستند. ما را خواهند برد، اين معنا را هيچ كس نمى تواند (انكار كند) ما الان اين جا هستيم و موكلهايى كه بر همه قواى ما تسلط دارند، دارند ما را مى برند آن قوا دارند ما را به آن طرف مى كشند؛ از اول كه در طبيعت هستيم دارند مى كشند ما را (به ) طرف جاى ديگر، ما خواهيم رفت ، لكن خواهيم رفت با ظلمتها با حجابها.
حب دنيا مبداء همه چيز است حب الدنيا راءس كل خطيئة (207)، مبداء همه خطايا همين است . حب دنيا گاهى وقتها انسان را به آن جا مى رساند كه اگر موحد هم هست ، لكن اگر اعتقادش باشد كه خدا از او دنيا را گرفته ، در قلبش كدورتى حاصل مى شود، يك بغضى حاصل مى شود.
گفته شده است آن آخرى كه انسان را مى خواهد ارتحال كند از اين عالم ، مى آيند شياطينى كه مى خواهند نگذارند اين آدم ، موحد از اين عالم بيرون برود، مى آورند، جلوى رويش چيزهايى را كه دوست دارد. طلبه ، مثلا كتاب دوست دارد، كتابش را مى آورند مى گويند كه ما آتش مى زنيم ، برگرد از اين عقيده اى كه دارى والا اينها را آتش مى زنيم . آن كه علاقه به فرزند دارد، آن كه علاقه به چيز ديگر دارد (همين طور است )
خيال نكنيد كه اهل دنيا عبارت از آنهايند كه مثلا كاخ (208) دارند؛ ممكن است يك نفر خيلى هم كاخ داشته باشد اهل دنيا نباشد، يك طلبه اى يك كتاب داشته اهل دنيا باشد، علاقه داشته باشد. ميزان علاقه است ؛ ميزان دنيا، آن علايقى است كه انسان به اين اشياء دارد و اين علايق ممكن است آن دم آخر، كه انسان ببيند دارد از علايقش جدا مى شود، دشمنى بياورد با خدا؛ دشمن خدا بشود و از اين عالم برود. علايق را بايد كم بكنيم ؛ علاقه ها بايد كم بشود. طبيعتا ما از اين جا مى رويم ؛ (و) على اى حال چه علاقه قلبى به چيزى داشته باشيم يا نداشته باشيم ، فرقى به حال (ما) نمى كند. شما فرض كنيد كه علاقه داشته باشد به اين كتابتان يا نداشته باشيد، كتاب مال شماست ؛ از آن هم استفاده مى كنيد علاقه داشته باشيد به اين خانه يا نداشته باشيد، اين خانه مال شماست ، استفاده هم مى كنيد. علاقه را كم كنيد، علاقه را تا مى توانيد از بين ببريد. آن كه انسان را گرفتار مى كند اين علاقه اى است كه انسان دارد، آن هم از حب نفس است ، مبداء همان حب نفس است . حب دنيا، حب نفس ، حب رياست ، يك دردى است كه انسان را به هلاكت مى رساند. حب مسند، حب مسجد، همه اينها دنياست ، علايق دنياست ؛ حجابهايى است كه ((بعضها فوق بعض )) دايم ننشينيم و بگوييم آن هايى كه داراى كذا و كذا هستند چنين و چنانند. ببينيد خودتان در آن حدى كه هستيد چه طوريد؛ علاقه شما به آن چيزى كه داريد چقدر قوت دارد و روى اين علاقه هست شما به او ايراد مى گيريد.
اگر اين حب نفس و خودخواهى نباشد، انسان از ديگران عيب نمى گيرد. اين عيب گيرى هايى كه بعضى از ما نسبت به ديگران مى كنيم ، همه اش براى اين است كه ما خودمان را - براى آن حب نفسى كه داريم - خيلى مهذب و صحيح و آدم كامل مى دانيم و ديگران را معيوب مى دانيم ، و به عيبشان ايراد مى گيريم . در آن شعر هست كه يك آقايى - شعرش را نمى خواهم بخوانم - به يك كسى اشكال كرد (او) گفت من همين هايى كه مى گويى هستم ، اما تو آن طور كه مى نمايى هستى ؟ ما كه داريم در جامعه نمايش مى دهيم كه ما براى خدا درس مى خوانيم ، درس شريعت مى خوانيم ، چون درس شريعت (مى خوانيم پس ) از جندالله هستيم ، و اسم خودمان را جندالله گذاشته ايم ، ما آن طورى كه ظواهرمان هست هستيم ؟ همين مقدار خيلى نازل ، كه اين ظواهر با باطن همگام باشند نه منافى باشند، ظاهر يك جور و باطن يك جور (هستيم ؟) مگر نفاق غير از اين است ؟ نفاق همه اش اين نيست كه اظهار بكند من يك آدم كذا و كذا هستم ، و خلافش باشد؛ اين هم نفاق است ، اينها هم از منافقينند، منتها يكى آن مرتبه است يكى هم اين مرتبه است .
بالاءخره بايد از اين دنيا رفت و گفته نشود كه اينها دعوت به آن طرف مى كنند و اين جا نه ! انبيا در عين حالى كه همه دعوتهايشان براى آن جا بود، اين جا عدالت را رواج ميدادند. پيغبر اكرم در عين حالى كه يك موجود الهى بود، به او نسبت مى دهند كه فرمود: ليعان على قلبى و انى لاءستغفرالله فى كل يوم سبعين مرة (209) يك چنين چيزى از پيغمبر نقل شده است كه اشتغال به اين طور مسائل ، حجاب است براى ما؛ و ما بايد از اين حجاب بيرون بياييم . لااقل اين مقدار كه نمايش مى دهيم ، باشيم ؛ نه غير آن نمايش مى دهيم باشيم ، اگر در جبهه مان آثار سجود هست ،كه لله داريم كار مى كنيم ، در نماز ريا نكنيم ديگر. اگر خيلى خودمان را مقدس جلوه مى دهيم ، ربا نخوريم ، كلاه نگذاريم سر ديگران و هكذا...
اين كه خيال كردند كه اين علوم معنوى مردم را از فعاليت باز ميدارند، اين اشتباه است ؛ همان آدمى كه اين علوم معنوى را به مردم ياد مى داد، و كسى هم مثل او بعد از رسول الله حقايق را نمى دانست ، همان روزى كه با او بيعت كردند - به حسب تاريخ - كلنگش را برداشت رفت سراغ فعاليتش ، منافات با هم ندارد. اينهايى كه به خيال خودشان از دعا و ذكر و (امثال ) اينها مردم را پرهيز مى دهند، كه بچسبند اين مردم به دنيا، اينها هم نمى دانند قصه چيست ، اينها نمى دانند كه همين دعا و همين چيزها آدم را مى سازد، به طورى كه (با) دنيا هم آن طورى كه بايد با آن رفتار كند، مى كند. عدل را همين انبيايى كه همه مصايب براى آنها بود و اهل ذكر و فكر و همه چيز بودند، در دنيا اقامه كردند. به ضد ستمگرها قيام كردند؛ همان حسين بن على سلام الله عليه كرد كه دعاى يوم العرفه اش را مى بينيد چيست . همان دعاها مبداء اين طور مسائل مى شود، همان توجهات به خدا. اين ادعيه انسان را متوجه مى كند به مبداء غيبى اگر انسان درست بخواند، همان توجه به مبداء غيبى موجب اين مى شود، كه انسان علايقش به خودش كم بشود؛ و اين نه مانع از فعاليت است ؛ خير، اين فعاليت هم مى آورد، لكن فعاليت براى خودش نيست . مى فهمد كه بايد فعاليت كند براى بندگان خدا؛ خدمت به خداست .
اينهايى كه از كتب ادعيه انتقاد مى كنند، براى اين است كه نمى دانند، جاهلند، بيچاره اند؛ نمى دانند كه اين كتب دعيه چطور انسان مى سازد. اين دعاهايى كه از ائمه ما وارد شده است ، مثل مناجات شعبانيه مثل كميل ، دعاى حضرت سيدالشهداء سلام الله عليه سمات ، اينها چطور انسان درست مى كنند. همان كه آن دعاى شعبانيه را مى خواند، شمشير (هم ) مى كشد. در روايت است كه همه ائمه دعاى شعبانيه مى خواندند. من نديدم كه در ساير ادعيه كه اين طور تعبير شده باشد كه همه ائمه مى خواندند(210). همان كه اين دعاى شعانيه را مى خواند، همان شمشير مى كشد، و با كفار جنگ مى كند. اين ادعيه انسان را از اين ظلمت بيرون مى برد. وقتى كه از اين ظلمت بيرون رفت يك انسانى مى شود كه براى خدا كار ميكند؛ كار مى كند اما براى خدا، شمشير مى زند براى خدا، مقاتله مى كند براى خدا، قيامش براى خداست . نه اين است كه ادعيه باز مى دارد انسان را از اينهايى كه آن آقايان مى گويند. آنها همه آمالشان همين جاست . هرچه ماوراى اين جا باشد ذهنيات است در نظر آقايان ، و يك وقت هم به آن مى رسند كه ببينند آن ها عينيات بوده ، اينها ذهنيات است همين ادعيه ، و همين خطبه ها، و همين نهج البلاغه ، و همين مفاتيح الجنان ، و همين كتابهايى كه ادعيه هستند، اينها همه كمك انسانند، در اين كه انسان را آدم كنند.
وقتى يك انسانى آدم شد، به همه اين مسائل عمل مى كند، زراعت هم مى كند، لكن زراعتى كه براى خداست ؛ جنگ هم مى كند. همه اين جنگهايى كه در مقابل كفار و در مقابل ستمگرها شده از اصحاب توحيد و از اين دعاخوانها بوده (است ). آن هايى كه در ركاب رسول خدا، در ركاب اميرالمؤ منين بودند، اكثرا اهل اين جور عبادات زياد بودند. خود حضرت امير در بحبوحه جنگ ايستاده بود نماز مى خواند. آن جا قتال بود و او نمازش را مى خواند. قتال هم مى كرد نماز هم مى خواند. وقتى هم در همان بحبوحه جنگ از او يك مطلبى را پرسيدند، ايستاد، توحيد برايشان گفت . يك كسى گفت كه آخر در اين وقت ، فرمود - به حسب نقل - ما براى اين جنگ مى كنيم (211) جنگمان براى دنيا (نيست ) نمى خواهيم با معاويه جنگ كنيم تا شام را بگيريم شام و عراق را پيغبر و امير نمى خواستند آنها مى خواستند اينها را آدم كنند، مى خواستند جان مردم را از دست مستكبرنى رهايى ببخشند اينها هم همانها بودند كه اصحاب دعا بودند همين دعاى كميل را كه از حضرت امير وارد شده (ببينيد)، هيمن آدم كميل بخوان شمشير بزن است .
دور كردن مردم از ادعيه و كتب دعا (آن طور) كه يك وقتى آتش مى زدند يك روزى داشت آن مرد خبيث ، كسروى (212) كه روز آتش سوزى بود، كتابهاى عرفانى و كتابهاى دعا و(امثال ) اينها را مى آوردند، مى گفتند، كه آن روز آتش مى زد اينها نمى فهمند دعا يعنى چه تاءثير دعاخوانهاست . همينها هم كه به طور ضعيف دعا مى خوانند و ذكر خدا مى گويند، به اندازه همان مقدار تاءثيرى كه (در آنهاست ) طوطى وار هم هست لكن در شاءن تاءثير كرده - بهتر از آنهايند كه تارك هستند.
نمازخوان ولو اين كه يك مرتبه نازله اى را دارد، از آن نماز نخوان بهتر است ، مهذب تر است . اين دزدى نمى كند پرونده هاى جنايت را شما بررسى كنيد، ببينيد چقدرش مال طلبه است چقدرش مال غيرطلبه است چند تا ملا پرونده دزدى يا شرب خمر يا فرض كن جهات ديگر داشته ؛ البته اشخاص قاچاق هم در اين طايفه هستند، اما آنها نه اهل نمازند نه اهل چيزهاى ديگرند؛ صورت قرار داده اند اين را براى استفاده اما همين دعاخوانها و همين كسانى كه به ظواهر اسلام عمل مى كنند، اينها پرونده هاى جنايتشان نسبت به ديگران ، هيچ است و يا كم است در نظر اين عالم همينها دخالت دارند.
دعا را نبايد از بين اين جمعيت بيرون برد جوانهاى ما را نبايد از دعا منصرف كرد اين يك مطلب غير صحيحى است به اسم اين كه ((قرآن بايد بيايد ميدان )) آن چيزى كه راه هست براى قرآن ، از دست داد اينها وسوسه هايى است كه از شؤ ون شيطان است به اسم اين كه قرآن بايد خواند ديگر دعا و حديث بايد كنار برود و قرآن بيايد، دعا و حديث بايد كنار برود و قرآن بيايد دعا و حديث را اگر استثنا كنيم قرآن هم رفته است آنهايى كه قرآن را مى خواهند بياورند ميدان و حديث را كنار بزنند، آنها قرآن هم نمى توانند به ميدان بياورند آن هايى كه ادعيه را مى خواهند كنار بگذارند و به اسم اين كه ما قرآن مى خواهيم نه دعا، آنان قرآن را هم نمى توانند بياورند به صحنه اينها از وسواس شيطان است ، و از چيزهايى است كه انسان را گول مى زند، و بيان هم يك بيانى است كه جوانها را گول مى زند بايد اين جوانها ببينند آنهايى كه اهل حديث بودند و اهل ذكر بودند و اهل دعا بودند بيشتر خدمت كردند به اين جامعه ، يا آنهايى كه اهل اين نبودند و مى گفتند: ما اهل قرآنيم . كدام بيشتر خدمت كردند؟ تمام اين خيرات و مبرات كه مى بينيد، از اين مؤ منين است . تمام اين موقوفاتى كه براى خيرات مطلق و براى دستگيرى از ضعفاست ، از اين اهل ذكر و اهل نماز و اهل دعا است ، از غيرشان نيست . در اشرافى هم كه سابق بودند و متمول بودند آنهايى كه نماز خوان بودند، مدرسه درست كردند. آنهايى كه نماز مى خواندند مريضخانه و امثال اينها درست كردند. اين يك مطلبى است كه نبايد از بين مردم بيرونش برد. بايد اين ترويجش كرد، بايد مردم را وادار كرد به اين كه اين توجهات به خدا را داشته باشند.
ما اگر هم قطع نظر از اين بكنيم كه براى رسيدن انسان به كمال مطلق اين ادعيه كمك مى كند، براى اداره يك كشورى هم اينها كمك مى كنند. كمك كردن يك وقت اين است كه انسان مى رود دزد را مى گيرد، يك وقت دزدى نمى كند. آنهايى كه اهل مسجد و دعا هستند، آنها اختلال نمى كنند، اين خودش كمك به جامعه است . وقتى جامعه (جمع ) افراد است ، افراد اگر فرض كنيد نصفشان اشخاصى باشند كه به واسطه اشتغال به همين دعا و ذكر و امثال ذلك از معاصى (دورى مى كنند)، كاسب است كسبش را مى كند، معصيت هم نمى كند، دزدى هم نمى كند، اينهايى كه سرگردنه مى روند و تفنگ مى كشند و آدم مى كشند اينها اهل اين معانى نيستند؛ اگر اهل اين معانى بودند نمى كردند. تربيت جامعه به همين چيزهاست ، به همين ادعيه است به همين امورى است كه از پيغمبر و از خدا وارد شده است ، قل ما يعبؤ ا بكم ربى لولا دعاءكم (213). اگر قرآن را هم مى خواهد، قرآن دارد از دعا تعريف مى كند، مردم را وادار به دعا مى كند، ((كه اعتنا به شما نداشتيم اگر دعا نبود)) پس اينها قرآن را هم قبول ندارند.آن كه مى گويد: ما دعا را نمى خواهيم ، قرآن را هم نمى خواهد، يعنى قرآن را قبول ندارد. اءدعونى اءستجب لكم (214) مردم ! مرا بخوانيد، دعا كنيد.
ان شاءالله خداوند ما را از اهل دعا و اهل ذكر و اهل قرآن قرار بدهد. ان شاءالله .

جلسه چهارم 
اءعوذبالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم ، الحمدالله رب العالمين
از صحبتهاى سابق يك مطلب ديگر هم استفاده مى شود؛ و آن اين كه اين باى بسم الله باى سببيت ، آن طور كه اهل ادب مى گويند نيست . اصلا فاعليت حق از باب سببيت و مسببيت نيست ، عليت و معلوليت هم نيست . بهترين تعبيرش همان است كه در قرآن واقع شده است كه گاهى ظهور هو الاءول و الاءخر و الظاهر و الباطن (215)، و گاهى ((تجلى )) تجلى ربه للجبل (تعبير كرده است ) و اين غير از قضيه سببيت و مسببيت است ، كه در سببيت و مسببيت ، يك تمايلى كه مقتضى نيست در ذات حق تعالى با موجودات ، (مفروض است ) از اين جهت يا بايد سببيت را يك معناى توسعه دارى حساب بكنيم كه تجلى و ظهور را هم شامل بشود، يا در اين جا بگوييم كه با، باى سببيت نيست . بگوييم : ((باسم الله )) كذا يعنى بظوره كذا، بتجليه كذا. يا بگوييم : الحمد((باسم الله )) نه از باب اين كه حمد مسبب است حتى از براى اسم و تعبير به سببيت و تعبير به عليت هم من يادم نيست كه در كتاب و سنت واقع شده باشد، اين يك تغيير فلسفى است كه در لسان فلاسفه واقع شده است . من در كتاب و سنت يادم نيست كه عليت سببيت به اين معنا آمده باشد؛ خلق است ، ظهور است ، تجلى است ، اين تعبيرات است .
يك جهت ديگرى هم كه هست و يك روايتى هم در (مورد) آن هست ؛ قضيه نقطه ((تحت الباء)) است . اما حالا اين روايت چطور، آيا وارد شده باشد يا نه ، شايد شواهد هم بر اين باشد كه چنين چيزى وارد نشده . لكن روايتى هست از امير سلام الله عليه كه : انا النقطه التى تحت الباء(216)، اگر اين وارد شده باشد، تعبيرش اين است كه ((باء)) به معناى ظهور مطلق است ، تعين اول عبارت از مقام ولايت است . ممكن است مقصود امير عليه السلام اين معنا باشد كه مقام ولايت ، به معناى واقعى ولايت ، ولايت كلى ، اين تعين اول است . اسم : تجلى مطلق است اولين تعين ،ولايت احمدى علوى است . و اگر هم وارده نشده باشد مساءله اين طور هست كه تجلى مطلق ، تعين اولش عبارت از مرتبه اعلاى وجود است ، كه مرتبه ولايت مطلقه باشد.
در اسم ، مسائلى هست ، يكى از مسائل اين است كه اسم ، يك وقت مال مقام ذات است ، كه اسم جامعش الله هست ؛ و ديگر اسماء، ظهور به رحيميت ، رحمانيت همه از تجليات اسم اعظم است . الله اسم اعظم است و تجلى اول است . آن وقت يك اسمايى در مقام ذات است و يك اسمايى در مقام تجليات به اسميت است ، يكى هم تجلى فعليست ، كه يكى مقام احد (بيت ) گفته مى شود، يكى مقام واحديت گفته مى شود، يكى مقام مشيت گفته مى شود. اصطلاحات اين طورى هم دارد و شايد آيات شريفه آخر سوره حشر كه سه تا آيه است : هوالله الذى لااله الا هو عالم الغيب والشهادة هوالرحمن الرحيم ، هوالله الذى لااله الاهوالملك القدوس السلام المؤ من المهيمن (العزيز الجبار المتكبر سبحان الله عما يشركون ) هوالله الخالق البارى ء المصور...(217) (اشاره به اين باشد).
در اين احتمال مى رود كه اين در سه آيه وارد شدن و سه جور ذكر كردن ، همين مقامات ثلاثه اسما باشد كه اسم در مقام ذات ، مناسب با همان اسماى اولى است كه در آيه وارد شده ؛ و اسم به تجلى صفاتى ، مناسب با آن اسمايى است كه در آيه دوم واقع شده ؛ و تجلى فعلى هم مناسب با هوالله الخالق البارى ءالمصور... است ،كه سه جلوه است : جلوه ذات براى ذات ، و جلوه در مقام اسماء و جلوه در مقام ظهور. شايد هوالاءول و الآخر (اول اوست ، آخر هم اوست ) (اشاره به اين باشد كه ) ديگران اصلا منفيند. هوالاءول و الآخر و الظاهر و الباطن هر چه ظهور است ، اوست ، هموست ، نه اين كه از اوست : هوالظاهر و هوالباطن ، و هوالاءول و هوالآخر .
مراتب براى جلوه ها هست ، لكن آن طور نيست كه جلوه ها از متجلى يك جدايى داشته باشند، البته تصورش مشكل ، بعد از تصور تصديقش آسان است . شايد هم الله ، اسم از براى همان تجلى در مقام صفات باشد. آن وقت ، اگر اين باشد، اسم الله (در) ((بسم الله )) اسم ، ظهور از براى آن تجلى به طور جلوه جمعى است ؛ و در عين حالى كه ظهور براى جلوه جمعى است ، منافات با دو احتمالى كه سابق گفتيم ندارد، هر دو با اين مى سازد. براى اين كه اينها يك مساءله جدايى نيستند. البته ما بايد از همه اين مسائل به طور ناقص رد بشويم .
و يك مطلب ديگرى هست در همه اين مسائل و مباحث و آن اين است كه يك وقت واقعيات را ما به حسب ادراكاتى كه داريم ، حساب مى كنيم وضعش چطور است ؛ يك وقت ما از واقعيات به حسب عقل چيزى برداشت مى كنيم ؛ و يك وقت مقام شهود و اين طور معانى (در كار) است در نظر ما كه ادراكاتمان ادراكات عقلى است ، يا به قدم برهان يا شبيه به برهان ، آن چه واقعيت است ، همين است كه ما به حسب ادارك عقليمان واقعايت را اين طور ادراك مى كنيم ؛ و حتى در نظر آن كه ادراكش يك مرتبه بالاتر از اين مسائل است ، (اين طور است ) كه واقعيات همين است كه ذات مقدس است و جلوه او.ما هر نحوه هر ادراك بكنيم اين است .
واقع مساءله اين است كه ذات مقدس است و جلوه او؛ حالا چه تجلى در مقام ذات صفات يا تجلى در مقام فعل ، كه همين آياتى كه گاهى (اشاره ) مى كنم ، همينها مى تواند شاهد باشد، براى اين : هوالاءول و الآخر و الظاهر و الباطن . واقعيت مساءله اين طورى است كه مقابل ندارد حق تعالى ، يك موجودى مقابل (او)، مقابل وجود مطلق اصلا معنا ندارد، يك وقت هم به حسب ادراكات خودمان حساب مى كنيم ، كه ما خودمان چه ادراك كرديم ، ادراك عقليمان چيست ، و آيا آن ادراك عقلى را به قلب هم رسانده ايم تا ايمان اسمش باشد، يا با قدم سير و اينها هم حركت كرده ايم تا عرفان و معرفت اسمش باشد، تا آخر آن جاهايى كه بشر مى تواند (برسد).
و اينها قضيه ادراك ما از واقعيات است ، وگرنه واقعيات همان جور است كه هست . اصلا به حسب واقع ، غير حق تعالى چيزى نيست ، هرچه هست اوست . جلوه هم جلوه اوست . نمى توانيم يك مثال منطبق پيدا بكنيم ، ((ظل )) و ((ذى ظل )) ناقص است . شايد نزديكتر از همه مثالها، موج دريا باشد، موج نسبت به دريا. موج از دريا خارج نيست . موج درياست ؛ نه دريا، موج دريا. اين موجهايى كه حاصل مى شود، تصور بكنيم كاءنه به نظر ما مى آيد كه دريا و موج (دو چيزند، در حالى كه ) غير دريا چيزى نيست ، موج دريا همان درياست ، عالم يك موجى است . البته مثال باز هم همان طور است كه قايل گفته است كه : ((خاك بر فرق من و تمثيل من ))، مثال ندارد.
ما به حسب ادراكاتمان كه مى خواهيم در اين مساءله وارد بشويم يك مرتبه تصورات كلى اين مسائل است : اسم ذات ، اسم صفات ، اسم افعال ، مقام كذا، كه همان مفاهيم است ، يك ادراك مفهومى است . مرتبه ديگر اين است كه ما اين مفاهيمى (را) كه ادراك مى كنيم ، با قدم برهان ثابت بكنيم كه واقعيت اين طور است . همين معنايى كه گفته شد كه همه ذات است و جلوه او، چيز ديگر نيست ، همين معنا را وقتى كه بخواهند برهان بر آن اقامه كنند، گفته مى شود كه صرف الوجود، (218) وجود مطلق ، وجودى كه هيچ (قيدى ندارد) نه اين كه وجود كذا، صرف وجود، وجود مطلق : ((تو وجود مطلق و هستى ما(219))) ، برهان كه مى خواهند اقامه كنند، مى گويند: وجود اگر چنانچه
برهان كه مى خواهند اقامه كنند، مى گويند: وجود اگر چنانچه يك حدى داشته باشد يك نقصى داشته باشد، اين وجود مطلق نيست ، وجود مطلق آن است كه هيچ تعينى ندارد، هيچ نقصى در آن نيست ؛ وقتى كه بنا شد كه نقصى ، تعينى در آن نباشد، همان وجود مطلق ، تمام وجود است ، ((تمام )) هم باز ناقص است . يعنى نمى شود فاقد يك حيثيتى باشد؛ تمام اوصاف بطور مطلق ، نه بطور متعين ، نه يك رحمانيت متعين ، نه يك رحيميت متعين ، نه يك الوهيت متعين ، (در او هست ).
وقتى او نور مطلق شد، وجود بلاتعين شد، بايد جامع همه كمالات باشد؛ براى اين كه (با) فقد هر كمالى ، تعين مى آمد. اگر چنانچه در مقام ذات ربوبيت يك نقطه نقص باشد، يك نقطه وجود نباشد، اين از اطلاق بيرون مى آيد، ناقص مى شود؛ ناقص شد، ممكن است نمى شود واجب باشد، واجب ، كمال مطلق است جمال مطلق است . از اين جهت ، وقتى الله را به حساب بياوريم با اين قدم ناقص برهانى ، الله اسم از براى همان ذات مطلق است كه همه جلوه ها را دارد. جامع همه اسما و صفات است ، جامع همه كمالات است ، كمال مطلق است ، كمال بى تعين است . كمال مطلق و كمال بى تعين نمى شود فاقد يك چيزى باشد، فاقد يك چيزى نمى تواند باشد؛ اگر فاقد باشد، كمال مطلق نيست ، اگر فاقد باشد ممكن است . ممكن همان است كه ناقص است ؛ موجود ناقص ممكن است ولو به هر مرتبه اى از كمال برسد، همين كه از مرتبه اطلاق بيرون آمد امكان است وجود مطلق واجد همه چيز است ، واجد همه كمالات است .
برهان مى گويد: صرف الوجود كل الاشياء، و ليس بشى ء منها (220) همه چيز است لكن نه به تعينات ، همه وجود را واجد است نه به طور تعين ، به طور كمال مطلق . وقتى كه واقعيت را ما بخواهيم حساب بكنيم ، چون اسما جدا نيستند، اسما هم همان اسماى ذات است كه جدا نيستند، و همان خصوصياتى كه در الله هست ، در رحمان هم هست ، رحمان هم وقتى كمال مطلق شد، رحمت مطلق هم واجد همه كمالات وجود است ، والا او مطلق نمى شود: قل ادعواالله اءوادعواالرحمان اءيا ماتدعوا فله الاءسماء الحسنى (221) چه الله را و چه رحمان را و چه رحيم را و چه ساير اسما را (هر كدام را بخوانيد اسماى حسنى هستند. تمام اسماى حسنى در تمام صفات حق تعالى هست ، و چون به طور مطلق است ، اين طور نيست كه حدودى دركار مثل اسمايى كه ما مى گذاريم روى يك چيزى با اعتبارات مختلف ، نور، ظهور، نور و ظهور اين طور نيست كه به كى جهت نور باشد به يك جهت ظهور باشد؛ ظهور هم عين نور است نور هم عين ظهور.
البته باز مثال ناقص است ؛ وجود مطلق كمال است ، كمال مطلق همه چيز است به صورت مطلق ، همه اوصاف است به طور اطلاق ، به طورى كه هيچ نمى توانيم از آن جدايى فرض كنيم .
اين به حسب قدم برهان است كه برهان اين طور مى گويد. مى گويند يكى از عرفا هم گفته است كه من هر جا با (قدم مشاهده ) رفتم اين كور هم با عصا آمد(222). مقصودش از كور ابوعلى بوده ، شيخ الرئيس بوده . مقصودش اين است كه آنهايى كه من يافتم ، او ادراك برهانى كرده (است )؛ او كور است ولى عصا زده ، عصاى برهان زده و آمده (است ) آن جايى كه من به قدم مشاهده رسيده ام ادعا اين است ، به قدم عرفان ، به قدم مشاهده به آن جا رسيده ام ، هرجا رفته ام ديدم اين كور هم با عصا آمده است و مى گويند مقصودش از كور ابوعلى است . اصحاب برهان همان است كه او مى گويد، همان كورها هستيم . آنها هم كه اصحاب برهانند همان كورها هستند؛ وقتى مشاهده نباشد، كور است .
آن وقت بعد از اين كه مسائل را كه توحيد مطلق ، وحدت مطلق ، اين مسائل را وقتى به طور برهانى ثابت كرديم ، و ثابت كرديم كه مبداء وجود، كمال مطلق است ، باز برهان است و محجوبيت پشت ديوار برهان . با كوشش اگر به قلب رسيد، آن وقت قلب ما اين معنا را مى يابد كه صرف الوجود، كل الشى ء اين را قلب ادراك مى كند. قلب مثل يك طفلى مى ماند كه ياد كلمه ، كلمه چيزى را دهانش گذاشت ؛ و بايد آن كسى كه به برهان ، مسائل را ادراك عقلى كرده است به قلبش به طور هجى كردن برساند، با تكرار، با مجاهده و امثال ذلك . اين به قلب كه رسيد، (وقتى ) قلب اين معنا را يافت كه صرف الوجود كل الكمال اين ايمان (است ). اين ادراك عقلى بود، قلبش هم تصوراتى از مفاهيم بود، برهان كه قائم شد ادراك عقلى بود؛ و به قلب كه رسيد، همان معناى برهانى وقتى كه به قلب رسيد، همان كه با برهان يافته است ، عقل يافته است ، آن را قرائت كرد به قلب ، و به قلب تعليم كرد و تكرار كرد، و با رياضات رساند به قلب ، قلب ايمان مى آورد به اين كه ليس فى الدار غيره ديار.(223) لكن باز، اين مرتبه ايمان است . حتى مرتبه ليطمئن قلبى (224) هم غير آن مسائلى است كه انبيا داشتند. اين مرتبه اى است و قدم مشاهده فوق اينهاست ؛ كه مشاهده جمال حق تعالى : تجلى ربه للجبل براى موسى تجلى كرده است . ميقاتى كه براى حضرت موسى بوده است ، اول سى روز و بعد چهل روز و بعد هم آن مسائلى كه واقع شده است . بعد از آن كه از منازل شعيب پدر زنش بيرون آمد و با بچه هايش راه افتاد به عايله اش مى گويد: انى آنست نارا . اين نار را كه ادراك كرده بود،بچه هايش و زنش اصلا نمى ديدند. (گفت ): بروم آن جا لعلى آتيكم منها بقبس (225) : (شايد) از اين نار يك جلوه اى بياورم وقتى كه نزديك شد، ندا آمد اننى اءنا الله همان نارى كه در شجر بود، از او ندا آمد اننى اءناالله . قدم مشاهده يعنى آن كه آن كور با عصا رفت و آن عارف به قلبش رساند موسى مشاهده كرد.
اينها حرفهايى است كه ما مى گوييم و شما هم مى شنويد ولكن مسائل فوق اينهاست . اننى اءنا الله نورى كه در شجر بود، آن نور را كسى نمى توانست ببيند، به جز خود حضرت موسى كسى نمى توانست ببيند، چنان كه وحيى كه وارد مى شده به رسول الله كسى نمى توانست بفهمد چيست وحى چيست .
و اصل وحى چيست ؟ و قرآن كه نازل مى شود به قلب رسول الله ، چطور همه اش يك دفعه نازل مى شود به قلب رسول الله قرآن اگر همين است كه سى جزو اين طورى كه نمى شود يك دفعه وارد بشود به قلب ، آن هم اين قلبهاى معمولى . (لكن ) قلب يك باب ديگر است و قرآن يك حقيقتى است ، و اين هم به قلب وارد مى شود.
قرآن سر است ، سر سر است ، سر مستسر به سر است ، سر مقنع به سر است ،(226) و بايد تنزل كند، بيايد پايين ، تا اين كه برسد به اين مراتب نازله . حتى به قلب وارد مى شد بعد هم از آن جا بايد نازل بشود تا برسد به آن جايى كه ديگران هم بفهمند. چنانچه انسان هم اين طورى است ، انسان هم سر و سر سر است . ما يك ظاهرى از انسان مى بينيم عبارت از همين حيوانى كه هست . همين حيوان است (و) هيچ چيزى غير از حيوان نيست ؛ حيوانى بدتر از ساير حيوانات . لكن حيوانى است كه اين خاصيت را دارد: مى شود برسد به انسانيت ، و به مراتب كمال و كمال مطلق ؛ تا آنچه كه در وهم ما نيايد آن شود،(227)... پس عدم گردد. آن مراتب همه اش سر است ، ظاهر همين است در همين عالم طبيعت هم از سر يك مساءله اى هست ، و آن اين است كه ما جواهر را نمى توانيم ادراك كنيم از اجسام هر چه را ما ادراك مى كنيم اعراض است . چشممان اين رنگ و اين ظواهر را مى بيند، گوشمان صدا را مى شنود، ذايقه مان مزه را ادراك مى كند، دستمان لمس مى كند يك ظاهرى را؛ همه اعراض هستند، اين جسم كجاست ؟ وقتى هم (كسى ) مى خواهد تعريف كند(مثلا مى گويد:) ((آن عرض و عمق و طول دارد))، عرض و عمق و طول هم از اعراض است ، ((آن كه ثقل دارد)) آن هم از اعراض است ؛ ((آن كه جاذبه دارد)) آن هم از اعراض است . هرچه را بخواهيد تعريف بكنيد با اوصاف و اعراض تعريف مى كنيد، پس خود جسم كجاست ؟ خود جسم هم سر است ، ظل همان سر است ، ظل همان احديت است كه اسماء و صفات آن براى ما معلوم مى شود، والا خود عالم ، غيب است ، اسماء و صفاتش پيداست . ((غيب )) و ((شهادت )) هم شايد يك مرتبه اش همين معنا باشد كه همين عالم طبيعت ، غيب و شهادت دارد، غيبش آن است كه ما از غايب است ، ما هيچ نمى توانيم ادراكش بكنيم ؛ (و شهادتش آن است كه ما ادارك مى كنيم ) شما هر قدر بخواهيد تعريف بكنيد چيزى را، دايم به اوصاف و به اسما و به آثار و به امثال آن تعريف مى كنيد. ادراك بشر از آن چيزى كه ظل سر مطلق است ناقص است ، مگر آن كسى كه با قدم ولايت به آن جا رسيده باشد كه تجلى حق تعالى ، به همه ابعادش ، در قلبش شده باشد و اين سر در همه چيز هست يعنى غيب و شهادت در همه جا سرايت مى كند.
يك وقت هم گفته مى شود: ((عالم غيب ))، ((عالم ملائكة الله ))، ((عالم عقول )) از اين تعبيرات . خود آنها هم سر ظاهر دارند، ظهور و بطون است ؛ والظاهر و الباطن هم همين است در همان چيزى كه ظهور كرده ، بطون هم هست ؛ در همان بطون هم يك ظهورى هست . بنابراين تمام اسماى حق تعالى ، همه اسما واجد همه مراتب وجودند؛ هر اسمى تمام اسماست . اين طور نيست كه ((رحمان )) يك صفتى يا يك اسمى باشد؛ ((رحيم )) يك اسم مقابل باشد، ((منتقم )) يك اسمى باشد. اگر آنها از اسماء باشند، تمامشان داراى همه چيز (هستند) اءيا ما تدعوا فله الاءسماء الحسنى ، تمام اسماى حسنى ، براى ((رحمان )) هست ، براى ((رحيم )) هم هست ، براى ((قيوم )) هم هست . اين طور نيست كه اين اسماء يكى حكايت از يك چيزى بكند، آن (ديگرى ) حكايت از يك چيز ديگر بكند. اگر بنا باشد، دو باشد، بايد رحمان حكايت از حيثيتى ، كه آن حيثيت در ذات حق تعالى غير (از) يك حيثيت ديگرى باشد. آن وقت (لازم مى آيد) حق تعالى مجمع حيثيات باشد، اين در وجود مطلق محال است ، حيثيت و حيثيت نيست . وجود مطلق ، به همان وجود مطلقش رحمان است ، به همان وجود مطلقش رحيم است ، به تمام ذات نور است ، به تمام ذات الله است .اين طور نيست كه رحيميتش يك چيزى باشد، و رحمانيتش يك چيز ديگرى باشد. اينهايى كه با قدم معرفت مى روند بالا، تا برسند به آن جايى كه ذات بتمامه - البته نه اين كه ذات ، بلكه جلوه ذات - در قلبشان جلوه ميكند. نه در اين قلب ، آن قلبى كه قرآن در آن وارد مى شود، آن قلبى كه مبداء وحى است ، آن قلبى كه جبرئيل را متنزل مى كند. در آن جلوه اى كه مى شود، يك جلوه اى است كه تمام جلوه ها را دارد، هم خودش اسم اعظم است ، هم تجلى كه جلوه اسم اعظم . اسم اعظم خود اوست نحن الاءسماء الحسنى (228)، و اسم اعظم خود رسول الله است ، اعظم اسماست در مقام تجلى .
بنابراين ، آنچه كه امشب صحبت شد، يكى قضيه سببيت بود، كه نبايد ما مثل (ديگر) سببيت ها حسابش كنيم و مثالش (را) هم نمى توانيم پيدا كنيم الا بعضى مثالهاى دوردست و يكى هم ((نقطه تحت الباء)) (بود)- اگر وارد شده باشد يك چنين تعبيرى - كه عرض كرديم . يكى هم مراتب اسم بود: اسم ذات ، اسم در مقام صفات ، اسم در مقام تجلى فعلى ، تجلى ذات بر ذات ، تجلى ذات بر صفات ، تجلى ذات بر موجودات ، نه اين كه تجلى بر موجودات تجلى اى كه وقتى ما بخواهيم تعبيرش كنيم ، مى گوييم : وجودات ما. همان يك تجلى است ، يك نورى كه در آيينه هاى متكثر (منعكس مى شود) مثال دوردستى است ؛ صد تا آينه را اين جا بگذاريد، و نور شمس يا شى ء ديگرى در آن منعكس مى شود، به يك اعتبار مى گوييد: صد تا نور است ؛ نور آينه همان نور است ، منتها محدود است ، صدتاست ، لكن همان نور است ، همان جلوه شمس است ، نور شمس است در صد تا آينه پيدا شده . عرض كردم مثال دوردست است . جلوه حق تعالى است در اين تعيناتى كه هست . تعينات ، نه يك تعينى باشد و يك نورى ، نور وقتى جلوه فعلى بكند، تعينات لازمه اش است . آن وقت ممكن است اسم (در) بسم الله الرحمن الرحيم اسم مقام ذات باشد، و ((لله )) جلوه ذات به تمام جلوه (باشد، يعنى ) ((اسم )) اسم همين جلوه ، جلوه جامع (و) ((رحمن )) و ((رحيم )) هم جلوه همين جلوه جامع (باشد) نه به اين معنا كه رحمانش يك چيزى (باشد و) رحيمش يك چيز ديگر. الله و رحمان و رحيم مثل اين است كه هر سه تا اسم را براى يك شى ء بگذاريد، همه يك جلوه است ، به تمام ذات الله است ، به تمام ذات رحمان است ، به تمام ذات رحيم است و غير از اين امكان ندارد؛ اگر غير از اين باشد محدود مى شود، ممكن مى شود.
و روى آن ترتيبى هم كه عرض كرديم كه متعلق باشد به حمد، باز اسم جامع ظهور ((الله )) كه بذاته رحمان و رحيم هم هست ، تمام حمدها براى او واقع مى شود يا حمد مطلق ، دو احتمالى بود كه در آن جا (ذكر شد): و همين طور اگر اسم را، الله را، جلوه جامع در مقام صفات حساب كنيم ، اسم جلوه جامع در مقام صفات ، آن مشيت مطلقه است ، و به او همه چيز واقع مى شود، به اسم ((الله )) (و اگر) الله را جلوه جامع در مقام فعل حساب بكنيم ، اسمش همان حقيقت است (در) مقام ظهور، مثل رحمان و رحيم گفتن براى الله و اى احتمالات هر كدامش (را) وقتى در اين آيه مقايسه بكنيم هر كدام يك طرز خاصى مى شود.
بنابراين حالا ما اسم ((الله )) را كه اسم جامع است و مقام ذات هست و مقام صفات هست و مقام تجلى به فعل هست در آيه شريفه عرض كرديم ؛ و از اسم و از الله ، و از با و از نقطه گذشتيم . آن وقت راجع به رحمان و رحيم هم مسائلى هست ، و البته همه مسائل كوتاه است ، كوتاه - كوتاه ما بايد از آن رد بشويم و اميدواريم كه باورمان بيايد كه بايد چنين مسائلى باشد. اين (را) بعضى از قلوب اصلا انكار مى كنند؛ اين قلبى كه بعضى اشخاص دارند، همه مسائل معارف را انكار مى كند. آن كه در منزل حيوان است ، نمى تواند اصلش باورش بيايد كه ماوراى اين مقام حيوانى يك چيز ديگر هست ، اصلا باورش نمى آيد و ما بايد باورمان بيايد اين معنا. اين ، اول مرتبه اى است كه انسان به خودش يك حركتى مى خواهد بدهد؛ اول اين است كه انكار نكند. آدم هر چه را ندانست انكار نكند؛ ظاهرا شيخ الرئيس (229) است كه مى گويد: ((آن كسى كه بدون برهان يك چيزى را انكار كند، از فطرات انسان خارج است )).
همان طور كه اثبات يك چيزى محتاج به برهان است ، اگر گفتيم : ((نه )) آن هم برهان مى خواهد يك وقت مى گويى : ((نمى دانم )) يك وقت انكار مى كنى . قلوبى هست كه اينها جحود دارند، اصلا وضع قلبشان جورى شده است كه انكارى هستند، همه چيز را انكار مى كنند، از باب اين كه نمى توانند ادراك كنند و از فطرت انسان هم خارج شده اند، كه انسان بايد يك چيزى را اگر قبول مى كند، با برهان قبول بكند و اگر رد هم مى كند، به برهان رد بكند، والا بايد بگويد: ((خوب ، من نمى دانم ))، ((ممكن است باشد)) ((كل ماقرع سمعك )) اين را احتمال بده صحيح باشد: ((ذره فى بقعة (230) الامكان )). (بگو) اين كه ممكن است احتمال دارد باشد، يا نباشد؛ اما انكار چرا؟ ما كه دستمان به ماوراى اين عالم نمى رسد، آن قدر كه از اين عالم معلوم شده ، يك چيز ناقصى معلوم شده (از) همه اين مسائل بعدها مسائل ديگر پيدا مى شود؛ صدسال پيش از اين ، اين عالم چقدر مجهول بود؟ چقدر مجهولات در آن بود؟ حالا اين مجهولات پيدا شده و بعدها هم پيدا مى شود؛ ما كه همين عالم طبيعت را نتوانسته ايم ادراك كنيم ، و بشر نتوانسته ادراك كند، چرا انكار كند آن چيزى كه پيش اوليا هست اين قلب ، قلب انكرى يك قلبى است كه ديگر از ورود حقايق و ورود انوار بكلى محروم است ؛ از اين جهت آن را كه آنها مى گويند، مى گويد: ((مى بافند)) خوب او در قلبش اين است كه اين بافندگى است قرآن هم اينها را دارد، آن را نمى تواند بگويد، البته نمى گويد هم ، اما همين حقايقى كه او اسمش را بافندگى مى گذارد، همان است كه قرآن و سنت دارد، چرا بايد انكار كند آدم .
اين يك مرتبه كفر است - البته نه كفر شرعى - يك مرتبه كفر اين است كه انسان چيزى را كه پيش او مجهول است انكار بكند. همه مصيبتهاى بشر هم از اين است كه واقعيات را (كه ) نمى تواند ادراك كند، جحود مى كند؛ نمى تواند برسد به آن كه اولياى خدا رسيده اند، جحود مى كند. كفر جحودى بدترين اقسام كفر است . بايد اول قدم اين باشد كه چيزى را كه واقع شده است ، و در كتاب و سنت هست ، اوليا هم مى گويند، عرفا هم به اندازه ادراكشان مى گويند، فلاسفه همه به اندازه ادراكشان مى گويند، انسان جحود نكند و ادراك (نكرده ) نگويد خبرى نيست و آن مردك كه مى گويد: تا من خدا را زير اين چاقويى كه دارم تشريح مى كنم نيابم ، اعتقاد (پيدا) نمى كنم ، يك چنين قلب ، جحودى است كه خدا را هم مى خواهد زير كارد تشريح ببيند.
اول مرتبه اين است كه ما آن چيزى (را) كه انبيا و اوليا و ديگران گفته اند انكارش نكنيم ؛ و اگر چنانچه انكار بكنيم ديگر نمى توانيم قدم دوم را برداريم ، همين انكار نمى گذارد. آدمى كه منكر است كه يك چيز ديگرى هم غير از اين هست اصلا دنبالش نمى رود(اگر) بخواهد انسان راه بيفتد از اين ظلمتكده ، اول اين است كه احتمال بدهد كه اينها صحيح است ، انكار نكند كه پشت ديوار انكار تا آخر بماند. بخواهد از خدا كه يك راهى برايش باز بكند، راهها را بايد او باز كند، از خدا بخواهد كه يك راهى به آن جايى كه بايد برسد باز بكند وقتى انكار نكرد و از خدا هم خواست كه يك راهى باز بشود، كم كم باز مى شود، خدا محرومش نمى كند.
و من اميدوارم كه ما از اين حد بيرون برويم و انكار نكنيم ، كتاب و سنت را انكار نكنيم . (گاهى فردى ) در عين حالى كه قائل به كتاب و سنت است ، آن كه در كتاب و سنت واره شده ، عقلش نمى رسد منتها آن جا نمى گويد: ((اين نيست )) (اما) وقتى يك نفر ديگرى مى گويد، آن بيچاره را گيرمى آورد، مى گويد ((چرت و پرت مى گويى ))! همينهايى است كه در كتاب و سنت است ، آن جا را نمى گويد، از باب اين كه او مى گويد خودم نمى دانم ، اما وقتى به لسان يك نفر ديگر وارد مى شود، آن جا را مى گويد ((چرت و پرت )).
و اين (انكار) آدم را محروم مى كند از خيلى مسائل از آن راه كه بايد انسان در آن واقع بشود و بايد حالا راه بيفتد، انسان را محروم مى كند اين سد راه مى شود كه نگذارد به اين راه وارد بشود و ين را من عرض مى كنم به همه كه چيزهايى كه اوليا يافتند، احتمال بدهيد درست باشد. ممكن است يك كسى در بين مردم باشد كه صريحا هم نگويد ممكن است ؛ اما اين كه انسان انكار كند، بگويد: ((نه ! مسائل اين نيست ، اصلا اين حرفها همه چرت و پرت است ))، اين آدم ديگر موفق نمى شود، به اين كه راه بيفتد بخواهد موفق بشود بايد اين جحود را بردارد از قلبش .
و من اميدوارم كه ما اين حجاب جحود را از قلبهايمان برداريم و از خداى تبارك و تعالى بخواهيم كه ما را آشنا كند با لسان قرآن ، زبان قرآن يك زبان خاصى است ، ما آشنا بشويم به آن زبانى كه با آن زبان قرآن ، وارد شده است . قرآن مثل انسان مى ماند، كه يك موجودى است (كه ) همه چيز دارد، منتها مثل يك انسان بالفعل مى ماند قرن يك سفره اى است كه خدا پهن كرده براى همه بشر، يك سفره پهنى است ، هر كه به اندازه اشتهايش از آن مى تواند استفاده كند؛ اگر مريض نباشد كه بى اشتها بشود. امراض قلبيه باشد، از قرآن استفاده مى كند (قرآن ) يك سفره پهنى است كه همه از آن استفاده مى كنند؛ مثل اين دنيا كه هم يك سفره پهنى است كه همه استفاده مى كنند: يكى علفش را از آن استفاده مى كند، يكى ميوه را از آن استفاده مى كند، يكى مسائل ديگر را استفاده مى كند. از همين دنيا، هر يك يكطور استفاده دارد، انسان يك طور استفاده دارد، حيوان يك طور، انسان در مقام حيوانيت يك طور، (و) هرچه بالاتر برود از اين سفره پهن الهى كه عبارت از وجود است ، (بيشتر) استفاده مى كند. قرآن هم اين طورى است ، يك سفره پهنى است براى همه ، هركس به اندازه آن اشتهايى كه دارد و آن راهى كه پيدا بكند به قرآن ، استفاده مى كند. استفاده اعلايش را آن مى برد كه برايش نازل شده : انما يعرف القرآن من خوطب به (231) . آن استفاده اعلا مال اوست ، لكن نبايد ما ماءيوس بشويم ، بايد ما هم از اين سفره بهره اى برداريم ، و اولش اين است كه خيال نكنيم كه غير از اين مسائل طبيعى چيز ديگرى نيست در كار، و قرآن آمده است براى اين كه مسائل اجتماعى را بگويد و مسائل طبيعى را بگويد براى زندگى آمده ، زندگى دنيا. اين انكار همه نبوات است ، قرآن آمده است كه انسان را انسان كند، و همه اينها وسيله است براى همان يك مطلب .
تمام عبادات وسيله است ، تمام ادعيه وسيله است ، همه وسيله اى براى اين است كه انسان اين لبابش ظاهر بشود. آن كه بالقوه است و لب انسان است به فعليت برسد و انسان بشود آدم . انسان بالقوه بشود يك انسان بالفعل ، انسان طبيعى بشود يك انسان الهى كه همه چيزش الهى باشد. هرچه ميبيند حق ببيند. انبيا هم براى همين آمده اند. انبيا نيامده اند حكومت درست كنند، حكومت را مى خواهند چه كنند؟ اين هم هست ، اما نه اين است كه انبيا آمده اند كه دنيا را اداره كنند، حيوانات هم دنيا دارند، كار خودشان را اداره مى كنند. البته بسط عدالت همان بسط صفت حق تعالى است براى اشخاصى كه چشم دارند. بسط عدالت هم مى دهند، عدالت اجتماعى هم به دست آنهاست ، حكومت هم تاءسيس مى كنند، حكومتى كه حكومت عادله باشد، لكن مقصد اين نيست ، اينها همه وسيله است كه انسان برسد به يك مرتبه ديگرى كه براى آن انبياء آمده اند.
ان شاءالله خداوند ما را تاءييد كند براى همه چيز.

جلسه پنجم 

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسم الله الرحمن الرحيم . الحمدلله رب العالمين
قبل از اين كه دنباله آن مطلب را عرض كنم ، مطلبى را بايد عرض كنم كه شايد هم مفيد باشد و هم لازم ؛ و آن اين است كه گاهى وقتها اختلافاتى كه بين اهل نظر و اهل علم حاصل مى شود، براى اين است كه زبانهاى يكديگر را درست نمى دانند. هر طايفه اى يك زبان خاصى دارند. نمى دانم اين مثل را شنيده ايد، كه سه نفر بودند، يكى فارس ‍ بود، يكى ترك بود، يكى عرب ، اينها راجع به ناهارشان كه چه بخوريم بحث كردند، فارس گفت : ((انگور مى خوريم )) عرب گفت : ((خير عنب مى خوريم )) ترك گفت : ((خير ما اينها را نمى خوريم ما ازوم مى خوريم )) اينها اختلاف كردند براى اين كه زبان يكديگر را نمى دانستند. بعد مى گويند يكى آمد و رفت انگور آورد، همه ديدند كه يك چيز است ، يك مطلب ، در زبانهاى مختلف يك مطلب است ، اما زبانهاى مختلف است در آن .
فلاسفه ، مثلا يك زبان خاص به خودشان دارند، اصطلاحاتى (مخصوص ) خودشان دارند، زبان عرفا هم خاص به خودشان است و اصطلاحات (آنها) خاص خودشان است . فقها هم اصطلاحات خاص به خودشان دارند. شعرا هم يك زبان خاص شعرى دارند و زبان اولياى معصومين عليهم السلام هم يك طورى است كه بايد ببينيم اين سه - چهار طايفه كه با هم اختلاف دارند، كدام زبانشان نزديكتر به زبان اهل عصمت است و كدام زبانشان نزديكتر به زبان وحى است .
گمان ندارم هيچ كس ، هيچ آدم عاقلى كه موحد باشد البته ، اختلاف در اين معنا داشته باشد، كه حق تعالى هست و او مبداء همه موجودات است ، موجودات معلول مبداء وجودند احدى قايل نيست به اين كه شما با اين كت و شلوارتان خداييد. هيچ عاقلى چنين تصورى هم نمى كند. يا فلان آدم با عمامه و ريش و عصايش خداست ؛ اين مخلوق است در اين هيچ اشكالى نيست . لكن اختلاف از آن تعبيرات و برداشتهايى است كه از علت و معلول مى شود.بايد ببينيم آنهايى كه مثلا از طبقه عرفا بودند، اينها دردشان چه بوده است كه آن جور تعبير مى كردند. چه وادارشان كرده بودكه آن طور تعبير بكنند.
البته اين كه من حالا مى خواهم مصالحه و صلح بدهم بين اين طوايف و بگويم اينها همه يك چيز مى گويند، نه اين است كه من مى خواهم هم فلاسفه را مثلا تنزيهشان كنم ، يا همه عرفا را، يا همه فقها را. نه اين مساءله نيست ((اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد (232)، اى بسا دكاندارى كه موجب يك حرفهايى مى شود كه با همان دكان مناسبند. من مقصودم اين است كه در بين همه اين طوايف اشخاص زيادى منزه بودند و اين اختلافى كه حاصل شده است در مدرسه ، مثل آن اختلافى (است ) كه در مدرسه بين اخبارى و اصولى حاصل شده است كه گاهى اخبارى اصولى را شايد تكفير هم بكند. اصولى هم اخبارى را تجهيل مى كند. با اين كه اينها مطلبشان دو تا نيست آنها هم دو تا نيست .
حالا ما بحثمان در اين جاست كه يك طبقه اى از فلاسفه هستند كه اينها تعبيراتشان اين است كه ((علة العلل ))، ((معلول اول )) ((معلول ثانى )) و تا آخر، دايم به عليت و معلوليت تعبير مى كنند، خصوصا آنهايى كه از فلاسفه قبل از اسلام هستند. تعبيرات آنها همان تعبيرات خشك عليت و معلوليت و سببيت و مسببيت و مبداء و اثر و از اين تعبيرات (است ) و فقهاى ما هم تعبير به معلوليت و عليت مى كنند، از اين ابايى ندارند. و به خالق و مخلوق هم همه تعبير مى كنند؛ از اين هم ابايى نيست . يك دسته هم از اهل عرفان هستند و اينها در تعبيراتشان با اختلافى كه هست ، تعبيرات مختلفه اى دارند، مثل همين ظاهر و مظهر و تجلى (و) امثال ذلك . آنها اين جور تعبير مى كنند و ما بايد ببينيم چه شده است كه اين طايفه اين جور تعبير مى كنند و ما بايد ببينيم چه شده است كه اين طايفه چه جور تعبير مى كنند و چه شده است كه در لسان ائمه ما - عليهم السلام - هم اين نحو تعبير است من هيچ يادم نيست كه عليت و معلوليت و سببيت و مسببيت و...(آمده ) باشد. خالقيت و مخلوقيت هست ، تجلى هست ، ظاهر و مظهر هست .
(
و) امثال اينها. بايد ببينيم اهل عرفان كه از اين تعبير فلاسفه مثلا، دست برداشتند، يا از اين تعبير عامه مردم دست برداشتند، و يك مطلب ديگرى گفته اند كه ديده اند اسباب اشكال (هم ) است بين اهل ظاهر، چرا اين را گفتند. ما حالا اينها را حساب مى كنيم .
علت و معلول : يك موجود (علت ) ايجاد كرده يك موجود ديگر را (معلول ). در نظر عليت و معلوليت اين است كه معلول يك طرف واقع شده ، علت يك طرف اين يك طرف و يك طرف يعنى چه ؟ مكانا با هم مختلفند! مثل نور شمس و خود شمس ، كه شمس اين نور را دارد، و از او هم صادر شده است و جلوه او هم هست ، اما اين طورى است كه شمس يك موجودى است در يك محلى واقع شده ، است و نور شمس هم يك موجود ديگرى در يك محل ديگر واقع شد؛ ولو اين كه اثر اوست ، ولو اين كه معلول اوست . آيا معلوليت و عليت نسبت به ذات واجب ، نظير اين معلوليت و عليتى است كه در طبيعت است : آتش ، علت از براى حرارت است ، و شمس ، علت از براى روشنايى است ، اينطور است ؟ آيا يك اثر (و مؤ ثرى ) است كه حتى مكانا هم از هم جدايند؛ او يك مكانى دارد اين يك مكان ديگر دارد.
اثر و مؤ ثرى كه در طبيعت هست ، غالبا اين طورى است كه حتى بعد مكانى هم (دارند) حتى از هم جدا هستند از حيث مكان . آيا مى توانيم مادر مبداء اعلى يك چنين چيزى قايل بشويم ، كه موجودات (از او) جدا هستند، (هر كدام ) يك مكانى دارند و يك زمانى ؟ عرض كردم تصور اين امور بسيار صعب است ، تصور اين كه موجود مجرد وضع خودش چه طورى است مشكل است ؛ و خصوصا مبداء اعلى كه هرچه بخواهى از او تعبير بكنى آن نيست چه طور است وضع آن احاطه قيوميه اى كه از براى حق تعالى به موجودات هست ؟ هومعكم يعنى چه ؟ قرآن مى فرمايد و هو معكم اءينما كنتم (233) معكم )) يعنى پهلوى آدم است ؟ همراه آدم است به طور مصاحبت ؟ اين كه آن ها اين طور تعبير كردند براى اين است كه نمى توانستند از واقع تعبير كنند، هر چه نزديكتر بوده به واقعيت ، آن نزديكتر را اختيار كرده اند. چنانچه در كتاب و سنت هم آن نزديكتر است ، اختيار شده است . فهم اين مساءله بسيار مشكل است كه خالق و مخلوق مكانتش چيست ، كيفيت چه طورى است . كيفيت خلق و مخلوق مثل كيفيت آتش ‍ است و اثرش ؟ مثل كيفيت نفس است و اين چشم و گوش و قوا؟ كه شايد از اكثر اين (مثالها) نزديكتر باشد، ولى باز اين هم نيست . احاطه است ، يك احاطه قيومى كه ديگر(از) ضيق خناق بايد اين را گفت ؛ احاطه قيومى بر همه موجودات به حيثيتى كه هيچ جاى از موجودات نيست الا اين كه او هست .
لودليتم بحبل الى الاءرضين السفلى لهبطتم على الله (234) اين كه اينها آمده اند اين تعبير را كرده اند نه اين است كه مى خواهند بگويند مراد از ((فلان چيز حق )) اين است كه مثلا يك آدم ممكنى كه عصا و عمامه دارد اين حق تعالى است ؛ هيچ عاقلى اين را نمى گويد اما آن كه بتوانيم ما يك تعبيرى بكنيم ، كه نزديك باشد لااقل به آن مساءله ، به آن نسبت به حق تعالى و مخلوق ، ربط بين حق تعالى و مخلوق مشكل است ، بخواهد نزديك به ذهن بشود تا ين جا مى رسد كه يك وقت مى بيند از باب اين كه آدم ديگر توجهش به اين مسائل نيست ، مى گويد كه اين هم حق است ، همه چيز اوست . فلهذا مى بينيد در تعبير فلاسفه اسلام هم هست : صرف الوجود كل الاشياء و ليس بشى ء منها ((كل الاشياء)) و ((ليس بشى ءمنها)) خود تناقض است مى خواهد اين را بگويد كه هيچ نقصى در او نيست ، صرف الوجود در او هيچ نقصى نيست ، هر چه سنخ كمال است او واجد است ، همه موجودات ناقصند، پس ((ليس بشى ءمن ها)) بخواهد يك موجود ديگرى باشد، ناقص مى شود. يك موجود تامى است كه هيچ نقصان در او نيست وقتى هيچ نقصان در او نبود نمى شود واجد يك كمالى نباشد هر كمالى در هر موجودى هست از اوست ، رشح او، جلوه او(ست ) وقتى جلوه او باشد، ذات به طور بساطت ، تمام كمال است ؛ ذات كمال الكمال است .
((كل الاشياء)) يعنى كل الكمال . و ((ليس بشى ءمنها)) يعنى هيچ نقصى در كار نيست ، نه اين كه مى گويد ((صرف الوجود كل الاشياء)) يعنى ((صرف الوجود)) شماييد؛ ولهذا مى گويد ((وليس بشى ءمنها)) مى خواهد بگويد:كه او تمام كمال است و هيچ موجودى تمام كمال نيست او چون تمام كمال است ، هر كمالى را او دارد، اين طور تعبير مى كند.
يكى از اشكالاتى كه يك كسى كه اطلاع از مسائل ندارد (مطرح ميكند) اين است كه اهل عرفان مى گويند كه ((چون كه بى رنگى اسير رنگ شد))(235) با اين كه شعر در اصل مربوط به اين باب نيست ، آنها اصلا توجه هم نكرده اند كه آن شعر مربوط به اين باب نيست ، مربوط به حقيقت نيست مربوط به جنگى است كه بين دوتا انسان واقع مى شود؛ و مقصود او را چون متوجه نشده اند؛ از اين جهت گفته اند كه اين كفر است . با اين كه اصلا ربطى به آن مساءله ندارد؛ مسئله ديگرى است كه اين همه جنگها كه در عالم واقع مى شود سر چيست ، و اساسا چرا جنگ واقع مى شود اين رنگى كه اين جا مى گويد، تعلقى است كه بعضى شعرا(ى ) ديگر هم در تعبيراتشان دارند: ((از آن چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است ))(236) و بى رنگى آن است كه تعلق نداشته باشد به يك چيزى از طبيعت وقتى تعلق نداشته باشد به طبيعت ، اين نزاع واقع نمى شود. تمام نزاعهايى كه واقع مى شود مال اين است كه انسان تعلق دارد به طبيعت ، و طبيعت (را) هم به واسطه علقه اى كه دارد براى خودش مى خواهد. آن (ديگرى ) هم تعلق دارد به طبيعت و آن را براى خودش (مى خواهد)
در هر شاءنى از شؤ ون نزاع واقع مى شود.
اين آدم ميخواهد بگويد كه در فطرت اصيله كه رنگ تعلقى نيست ، نزاع ، (هم ) نيست اگر همان طورى كه حضرت موسى بى تعلق بود، فرعون هم بى تعلق بود، دعوا نمى شد. اگر در همه عالم انبياء جمع بودند، هيچ وقت دعوا نمى شد؛ و اين دعوا سر تعلقات است . همه دعواهايى كه در عالم واقع مى شود سر اين تعلقات است . ((بى رنگى اسير رنگ شد)) يعنى اين كه فطرتى كه رنگ نداشت ، تعلق نداشت ، وقتى اسير تعلق شد، اينها دعوايشان مى شود اگر اين رنگ برداشته بشود، موسى و فرعون هم آشتى مى كنند اين باب ، آن باب نيست ؛ در عين حال آن كسى كه اين ايراد را مى گيرد، متوجه نشده است كه اين ، راجع به دوتا موجودى است كه با هم دعوا دارند، نه راجع به اصل مساءله .
شما ملاحظه كنيد، تعبيراتى كه در ادعيه ائمه - عليهم السلام - واقع شده ، با اين تعبيراتى كه در لسان عرفا واقع شده ، مبداء اين شده است كه بعضى چون توجه به لسان مقصد نداشته اند، تا حد تكفير هم رفته اند، چه مغايرتى دارند. در مناجات شعبانيه - كه به حسب روايت ، مناجات همه ائمه بوده ، همه ائمه به حسب روايت آن را مى خواندند، و در روايات من نديدم كه (يكى از) دعيه ، مال همه ائمه باشد - آمده است : الهى هب لى كمال الانقطاع اليك و اءنر اءبصار قلوبنا بضياء نظرها اليك حتى تخرق اءبصار القلوب حجب النور فتصل الى معدن العظمة و تصير اءرواحنا معلقة بعز قدسك (237) و دنبال آن اين است الهى واجعلنى ممن ناديته فاءجابك ولا حظته فصعق لجلالك (238) (معناى ) اينها چيست ؟ به حسب نظر آقايان ائمه ما كه همه ، اين را مى خواندند، مقصودشان چه بوده (است )؟ ((هب لى كمال الانقطاع اليك )) يعنى چه ؟
او ((كمال الانقطاع )) را از خدا مى خواهد، با اين كه بايد به سير خودش واقع بشود اين باب ، باب مرتبه سير خود انسان است ، و او سير خودش را از خدا مى خواهد، اينها به چه معناست ؟ ((ابصار القلوب )) چيست كه با آن مى خواهد نگاه كند به حق تعالى ؟ اين قلب و اين بصر قلب چيست كه با نور اين بصر قلبى به حق تعالى نظر كند؟ (بعد مى فرمايد) همه اينها را به من بده كه غايت اين است : حتى تخرق اءبصار القلوب حجب النور وقتى حجب نور را قطع كرد: تصل الى معدن العظمة و تصير اءرواحنا معلقة بعز قدسك اين يعنى چه ؟ يعنى آويزان بشوم به او؟ اين ((صعق لجلال )) كه قرآن هم براى موسى مى گويد،، غير آن فناى است كه اينها مى گويند؟ مرتبه بر مرتبه بالا رفته تا آن جا كه ((ابصار قلوب )) خرق كند همه حجابها را، و بعد به معدن عظمت واصل شود. ((معدن العظمة )) چيست ؟ اين وصول چيست ؟ غير آن وصولى است كه آن ها ميگويند؟ آن وصول هم همين است : ((فتصل الى معدن العظمة )) ((معدن العظمة )) غير حق تعالى چيز ديگر مى تواند باشد؟ معدن عظمت اوست كه همه عظمتها بايد از او گرفته بشود. معدنش آن جاست . ((فتصل )) وصول پيدا بكند الى معدن العظمة و تصير اءرواحنامعلقة بعز قدسك حالا كه رسيد، ارواح معلق بشود ((بعز قدسك )).
اين همان معنايى است ك عرفا مى گويند يك نفر آدم كه اطراف قضيه را توجه كرده ، نمى تواند بگويد: ((علت و معلول است )). ضيق تعبير است نمى شود تعبير كرد از آن به علت و معلول ، به اثر و مؤ ثر. خالق و مخلوق هم يك بيان روى مذاق عامه است ، بهتر از آن تعبيرات است لكن تجلى بهتر است و باز هم نزديكتر به آن معنايى است كه هيچ نمى شود از آن تعبير كرد.
اين ربط مابين حق و خلق از مسائلى است كه تصورش از تصديقش مشكل تر است ؛ تصديقش مى شود كرد، اگر آدم تصور كند ما چطور تصور بكنيم كه يك موجودى در هيچ جا غايب نباشد، يك جا نباشد؟ باطن اشياء هست ، ظاهر اشياء هست و همه معلولش هستند، اما تعبير نمى توانيم بكنيم از آن چنين مؤ ثرى (كه ) در باطن اشيا هست ، در ظاهر اشيا هست ، لايخلو منه شى ء: هيچ جا نيست كه خالى باشد از او، چه طور تعبير كنند كه بتوانند آن مطلب را افاده كنند؟ و هر چه تعبير كنند نمى شود، جز اين كه آنهايى كه اهلش هستند دعا كنند، اين طور دعايى كه در مناجات شعبانيه است .
بنابراين اختلافى نيست كه يك دسته ، يك دسته اى را تكفير كند، يك دسته دسته اى ، را تجهيل كند، چرا اختلاف ؟ شما هم اگر بخواهيد اين معنا را تعبير كنيد چطور تعبير مى كنيد؟ بفهميد آنها چه مى گويند! بفهميد درد دل اين آدمى كه اظهار نمى تواند بكند الا به اين كه يك چنين تعبيراتى بكند (چيست ) يك وقت هم كه در قلبش آن طور نور واقع مى شود مى گويد كه همه چيز اوست ، همه اوست شما هم در دعايتان هست كه على عين الله اءذن الله ، يدالله (239) كه معروف هم هست ، اينها به چه معناست ؟ اين همان تعبيرى است كه آنها مى گويند در روايات شما هم هست كه صدقه كه مى دهيد به دست فقير، به دست خدا مى رسد(240) در قرآنتان هم داريد كه و مارميت اذ رميت ولكن الله رمى ، اين يعنى چه ؟ يعنى خدا آمد اين طور كرد؟(241) اين همان معناى واحدى است كه همه شما مى گوييد.
آن بيچاره اى كه مطلب دستش است مى بيند نمى تواند اين طورى بگويد، مى بيند اين طور خلاف است ، وقتى اين طور نتوانست بگويد، آن طور تعبير مى كند و آن طور تعبيرات (مى آورد) قرآن و دعا پر از حرفهايى است كه آنها مى گويند، چرا بايد ما سوءظن پيدا بكنيم به اشخاصى كه چنين تعبيراتى كردند. بفهميد او كه اين طور تعبير كرده چه غرضى از اين تعبير داشته ، چه مرضى داشته است كه اين طور تعبير بكند؟ درد اين آدم چه بوده است كه دست برداشته از آن تعبيرات عامه مردم . خوب اين آدم هم مطلع هست كه چه مى شود، مع ذلك از آن حرفش ، دست برنداشته ، براى اين كه حقيقت را فدا نكرده براى خودش ، خودش را فداى حقيقت كرده (است ) اگر هم ما بفهميم حرف او را، ما هم همان طور تعبير مى كنيم چنانچه قرآن هم همان طور تعبير كرده ، ائمه هم همان طور تعبير كرده اند. و مطلب هم اين نيست كه آن ها اگر بگويند، ((اين حق است )) بخواهند بگويند واقعا اين خداست . هيچ آدم عاقلى اين را نمى گويد، اما مى بيند كه ظهورى است كه هيچ نحو تعبيرى ندارد كه بشود به آن يك طور جدا (يى فهماند) در يكى از ادعيه هم راجع به اوليا مى فرمايد: لا فرق بينك و بينها الا اءنهم عبادك و خلقك فتقها و رتقها بيدك (242). اين از باب ضيق تعبير است كه نمى توانند تعبير بكنند از اين جهت با اين طور تعبيراتى كه به كتاب و سنت نزديكتر است ، از اين تعبيراتى كه ديگران مى كنند، (افاده مى كنند) اما نه اين كه شما خيال كنيد كه يك نفر آدم پيدا بشود، آن هم چه اشخاصى ! خوب ، ما معاصر، بوديم با اشخاصى كه مى شناختيمشان از نزديك ، مى ديديم چه جور اشخاصى هستند، اينها مى آمدند اين طور باشند. آن اشخاصى كه در همه علمها به آن دقت نظر و به آن كمال بودند، اين طور تعبير مى كردند، ((جلوه )) تعبير مى كردند. در دعاى سمات ((طلعت )) تعبير كرده (است ) جلوه ، طلعت ، نور تعبير شده است . صلح بكنيد! عرض كردم من نمى خواهم بگويم همه (درست گفته اند) من مى خواهم بگويم اين طور نيست كه همه (غلط گفته باشند) من وقتى تاءييد مى كنم از روحانيون ، نه اين كه مى خواهم بگويم كه روحانيون همه اين طورند من اشكالم اين است كه همه را رد نكنيد، نه اين كه همه را قبول كنيد، همه را رد نكيند، اين جا هم همين است حرفم كه گمان نكنيد هركس يك مطلب عرفانى گفت ، يك حرف عرفانى زد او كافر است . ببينيد كه چه مى گويد اول آدم بفهمد مطلبى كه اين آدم مى گويد چيست ؛ بعد از اين كه فهميد چيست ، آن وقت گمان ندارم كه (انكار كند او را) اين همان قضيه انگور و عنب و اوزوم است ؛ همان قضيه است ، شما از آن تعبير مى كنيد به كذا، و يكى عليت و معلوليت مى گويد، ديگرى سببيت و مسببيت مى گويد و آن (ديگر) ظهور و مظهر مى گويد و اينها وقتى هم مى رسند به آن جايى كه ما چه طور تعبير كنيم از يك موجودى كه همه جا هست و هيچ يك از اين اشياء هم نيست ، يك وقت مى بينيد كه مى گويد: على يدالله ، على عين الله ما رميت اذ رميت ولكن الله رمى . آن كه با تو تعهد كرد با خدا تعهد كرد، يدالله فوق اءيديهم . (اما آيا اين ) فوق معنايش اين است كه دستى روى دست ديگر قرار بگيرد يا ((فوق )) معنوى است ، فوقى است كه تعبير ندارد، فوقى است كه نمى توانيم يك تعبيرى از آن بكنيم كه حق تعبير باشد؟
همان طور كه خداى تبارك و تعالى اجل از اين است كه مخلوط شى ء يا مربوط به شى ء به اين معنى باشد. اجل از اين است كه ما حتى جلوه اش را هم (بتوانيم ) بفهميم چه طورى است . حتى جلوه اش هم مجهول است پيش ما اما ما ايمان داريم به اين كه چنين مسائلى هست ، ردش نمى كنيم و ما اميدواريم كه وقتى اعتقاد به اين داشته باشيم كه چنين مسائلى هست ، چنين چيزهايى هست ، اين كه در كتاب و سنت واقع شده است يك واقعيتى است (ديگر انكار نكنيم آن را) قرآن آن جايى كه راجع به جلوه حق نسبت به خلق مى گويد ظهور (تعبير مى كند:) هوالظاهر و الباطن و اين ظاهرا در سوره حديد است در روايت وارد شده است كه شش آيه اول سوره حديد مال كسانى است كه در آخرالزمان مى آيند، آنها مى فهمند(243)؛ و در آن واقع شده است كيفيت خلقت و (غير آن ) در آن جا هوالاول و الآخر والظاهر و الباطن ، هو معكم اءينما كنتم در آخرالزمان هم به اين سادگى نمى تواند كسى بفهمد، يكى دوتا شايد در عالم (بفهمند)
عمده نظر من به اين بود كه اين سوء تفاهم برداشته بشود، و اين اختلافى كه در مدرسه هست ، و بين اهل علم است برداشته بشود، و جلوى معارف گرفته نشود. اسلام فقط عبارت از احكام فرعيه نيست ؛ فرعند اينها، اساس ، چيز ديگر است ، نبايد ما اصل را فداى فرع بكنيم ؛ و بگوييم كه اصل ، از اساس بيخود (است و) اگر هم اصلى بگوييم ، يك اصلى كه خلاف واقع است بگوييم . يكى از آقايان مى گفت كه ظاهرا مرحوم آقا شيخ محمد بهارى (244)(يك وقتى كه ) اسم يك كسى آمد، گفت : ((عادل كافرى است )) گفتيم : ((خوب ، عادل است يعنى چه ؟ گفت : ((اما عادل است ، براى اين كه روى موازين عمل مى كند؛ هيچ معصيت نمى كند. اما كافر است براى اين كه آن خدايى كه او مى پسندد، خدا نيست ؛ آن كه او مى پرستد اصلا خدا نيست )).
در روايات ما هم هست كه لعل كه نمله خيال كند براى خدا دوتا شاخ است (245) اين حب نفس است ، معلوم مى شود در نمله هم اين هست . اين نمله هم چيز عجيبى است . حالا آن جا دارد كه لعل خيال كند (خدا) دو تا شاخ (دارد) اين شاخ را كمال مى داند ما هم وقتى بخواهيم تعبير بكنيم (به ) يك چيزهايى كه پيش خودمان است ، يك مطالب ، يك كمالاتى كه پيش خودمان ، است اين طور خيال مى كنيم .
اين نمله همان است كه (راجع ) به حضرت سليمان مى گويد: ((بى شعورند اينها)): يا ايهاالنمل ادخلوا مساكنكم لايحطمنكم سليمان و جنوده و هم لايشعرون ، فتبسم ضاحكا من قولها (246) كه اين به من مى گويد: ((بى شعور)). اين همين حرف نمله است كه همه جا هست . هدهد هم مثل او (بود كه ) گفت : احطت بما لم تحط به (247) (به ) آن آدمى كه پيغمبر است ، و يكى از جليسهاى او، اصحاب او، آن است كه تخت بلقيس را به طرفة العينى (حاضر كرد) تا حالا چنين چيزى براى بشر هيج اتفاق نيفتاده (است ) اين چه بوده ؟ خود اين هم يك چيز مجهولى است آيا مخابره بوده ؟ اعدام و ايجاد بوده است ؟ مخابره برقى بوه . تبديل (كرده ) به برق و رسانده ؟ چه است ، نمى دانم اما يك حضرت سليمانى كه يكى از اصحابش - كه به حسب روايت يك حرف از اسم اعظم را مى دانسته - اين طور بوده است كه قبل ان يرتد ايلك طرفك (248) اين را مى رسانده اين جا، آن وقت هدهد (به ايشان ) مى گويد: احطت بما لم تحط به . حضرت هم بنايشان بر اين بوده است كه همان طورى كه اينها مى فهميدند، همان طورى گفتند و عمل مى كردند.
عمده نظر من به اين است كه حيف است يك دسته اى از اهل علم كه مردم صالح و خوبى هستند، اينها محروم بمانند از يك مسائلى . ما كه آمديم قم ، مرحوم آقاميرزا على اكبر حكيم (249) - خدا رحمتش كند - در قم بود وقتى كه حوزه علميه قم تاءسيس شد، يكى از مقدسين - آنهم خدا رحمتش كند - گفته بود: ((ببين اسلام به كجا رسيده است كه در خانه آقاميرزا على اكبر باز شد))! علما مى رفتند آن جا درس مى خواندند. مرحوم آقاى خوانسارى (250) مرحوم آقاى اشراقى (251) اين آقاى خوانسارى (252) اينها مى رفتند پيش آقاميرزا على اكبر درس مى خواندند؛ آن آقا گفته بود كه ببين اسلام به كجا رسيده است كه در خانه ميرزا على اكبر باز شد! و حال آن كه خيلى مرد صالحى بود و بعد از اين كه ايشان فوت شده بود گوينده شان در منبر گفته بود كه من خودم ديدم قرآن مى خواند! مرحوم آقاى شاه آبادى (253) ناراحت شده بود از اين كه اين آقا گفته است ، كه من ديدم قرآن مى خواند آقاميرزا على اكبر. در هر صورت اين سوءظن ها، و اين جدا كردن (يك عده ) خودشان را از يك خيراتى ، اين موجب تاءثر است كه يك حوزه اى از يك خيراتى كه هست محروم ماند؛ حتى از فلسفه كه يك امر عادى است ، تا برسد به آن مساءله ديگر و عمده اين است كه به مطلب يكديگر نرسيده اند؛ چون نرسيده اند اين صحبتها پيش آمده ؛ اگر برسند به مطلب يگديگر نزاعى در كار نيست نه او اين آقايى (را) كه تكفيرش مى كند، با ريش و عمامه ، خدا مى داند، و نه اين آقا (او را). اگر بداند او چه مى گويد، انكار نمى كند اين نمى داند او چه مى گويد، انكار مى كند. اگر بداند كه گرفتارى او اين است كه تعبيرات (نارساست ، نمى گويد كه اين ) تعبيرات كفرى است . پيش ‍ او اين طورى است كه اين تعبير به عليت و معلوليت و امثال آن ، تعبيرى است كه غير واقعيت است ، واقعيت اين نيست اين كه در اين چند روز، من چند دفعه عرض كردم ، اسم جدا نيست ، از مسمى ، اسم ظهور (مسمى است ) ((علامت )) هم - نه مثل علامتهايى كه براى فرسخ مى گذارند - نمى شود از او تعبير كرد. ((آيه )) نزديكتر است به واقعيت ، (ولى ) آن هم تعبيرى است كه از ضيق خناق است . اصلا قرآن - همان طور كه عرض كردم - مثل يك سفره اى است كه هر كس ، به اندازه خودش از آن استفاده بايد بكند مال يك دسته نيست ، مال همه است ، مال همه مردم است . همه مردم بايد از آن استفاده بكنند؛ هر كس به اندازه خودش ادعيه هم همين طورند.
آن قدر معارف در ادعيه ائمه اطهار عليهم السلام هست ، و مردم را از آن دارند جدا مى كنند، آن قدر معارف در ادعيه هست (كه احصا نمى توان كرد) لسان قرآن است ادعيه ، شارح قرآن هستند (ائمه ما) راجع به آن مسائلى كه ديگران دستشان به آن نمى رسد. مردم را نبايد جدا كرد از دعا، نبايد گفت : ((حالا كه ما قرآن را مى خواهيم بخوانيم پس ‍ دعا را نبايد خواند!)) خير، مردم بايد با دعا انس پيدا كنند با خدا. آنهايى كه انس به خدا دارند و دنيا پيش آنها اين طور جلوه ندارد، كسانى هستند كه براى خودشان ارزش (قايل ) نيستند، براى خدا مشغول به كار مى شوند. آن هايى كه شمشير زدند براى خدا، همانها هستند كه همين ادعيه را مى خواندند و همين حالات را داشتند؛ آنها (بودند كه ) شمشير مى زند براى خدا. نبايد مردم را از اين بركاتى كه هست جدا كرد: قرآن و دعا از هم جدا نيستند، همان طور كه پيغمبر هم از قرآن جدا نيست .
ما نبايد بگوييم ((قرآن را كه ما داريم ، ديگر به پيغمبر كارى نداريم )) جدا نيستند هر دو يكى است . اينها با هم اند: لن يفترقا حتى يردا على الحوض (254) . افتراقى در كار نيست . اگر بخواهيم حساب را جدا كنيم : قرآن على حده باشد و ائمه على حده باشند، و بگوييم كه ما كارى به ادعيه نداريم ، و آتش سوزى كنيم ، در آتش سوزى كتاب دعا بسوزانيم ، كتاب عرفا را بسوزانيم ، اين از باب اين است كه نمى دانند، بيچاره اند. وقتى انسان از حد خودش پايش را بالاتر گذاشت ، در اشتباه مى افتد.
كسروى يك آدمى بود تاريخ نويس ، اطلاعات تاريخيش هم خوب بود، قلمش هم خوب بود، اما غرور پيدا كرد رسيد به آن جايى كه گفت من هم پيغمبرم . ادعيه را هم ، همه را كنار گذاشت ، اما قرآن را قبول داشت . پيغمبرى را پايين آورده بود تا حد خودش ؛ نمى توانست برسد به بالا، آن را آورده بود پايين ادعيه و قرآن و اينها همه باهم اند. اين عرفا و شعراى عارف مسلك و فلاسفه هم ، همه يك مطلب مى گويند؛ مطالب مختلفه نيست . تعبيرات مختلفه است ، زبانهاى مختلفه (است ). زبان شعر خودش يك زبانى است . حافظ زبان خاصى دارد. همان مسائل را مى گويد كه آنها مى گويند، اما با يك زبان ديگرى . زبان هاى مختلف است و نبايد از اين بركات مردم را دور كرد، بايد مردم را به اين سفره پهن الهى كه قرآن و سنت و ادعيه باشد، دعوت كرد؛ تا هركس به اندازه خودش استفاده بكند.
اين مقدمه بود براى همه مسائلى كه بعدها هم اگر پيش بيايد و عمرى باشد كه اگر ما هم يك وقتى يك احتمال داديم ، نگوييد كه اين تعبيرات را شما آورديد دوباره در ميدان ، مثلا دوباره (تعبيرات ) عرفا (را آورديد) خير، بايد، بيايد! مرحوم آقاى شاه آبادى - رحمه الله - براى عده اى از كاسبها (كه ) مى آمدند آن جا مسائل را همان طورى كه براى همه مى گفت ، براى آنها هم مى گفت . من به ايشان عرض كردم : ((آخر اينها (كه سنخيتى ندارند) گفت : ((بگذار اين كفريات به گوششان بخورد! خوب ، ما يك چنين اشخاصى داشتيم . حالا به سليقه من درست درنمى آيد كه نمى شود گفت كه اينها اشتباهات است .
حالا صحبت در اين است كه تمام شد البته وقت مان اما حالا اين براى دفعه ديگر كه در بسم الله الرحمن الرحيم ، الرحمن الرحيم هست در الحمدلله رب العالمين هم ((الرحمن الرحيم )) بعدش هست . الرحمن الرحيم در بسم الله ، صفت براى اسم است يا صفت براى الله ؟ دو احتمال است ، كه بعد ان شاءالله ببينيم كدامش نزديكتر به فهم است .

 

پاورقی:

142-  محمد بن على بن محمد عربى (560 - 638 ق ) بزرگترين عارف قرن هفتم و از عارفان بزرگ قرون اسلامى است وى به ((ابن عربى )) ((محيى الدين ))، ((شيخ اكبر)) شهرت دارد. در آثارش مانند فتوحات مكيه آيات قرآن را به سبك عرفانى تفسير كرده است .
143-  ملا عبدالرزاق بن جمال (جلال ) الدين كاشانى ، مكنى به ((ابوالغنائم )) و ملقب به ((كمال الدين )) از مشاهير عارفان قرن هشتم هجرى است مطالب تفسير وى را در اثر او به نام تاءويل الايات يا تاءويلات القرآن مى توان يافت .
144-  سلطان محمدبن حيدر الجنابذى الخراسانى ، تفسير وى به نام بيان السعادة فى مقامات العبادة پر از مطالب رمزى همراه مباحث فلسفى مى باشد اين اثر وى در چهار مجلد در سال 1342 ه‍ ش در چاپخانه دانشگاه تهران به چاپ رسيده است .
145-  طنطاوى بن جوهرى مصرى (1287 - 1358 ق ) از دانشمندان مصر و اساتيد دارالعلوم قاهره بوده است تفسير وى به نام الجواهر تفسيرالقرآن الكريم مى باشد وى در تفسيرش به بيان احكام مورد نياز مسلمانان و اخلاق پرداخته است ولى مهمترين ويژگى اين تفسير مباحث علمى آن است كه حدو 750 آيه از قرآن را با مطالب علوم طبيعى تطبيق كرده است .
146-  سيد بن قطب بن ابراهيم ، متفكر اسلامى مصرى در قرن 14 هجرى ، نويسنده و مدرش عربى در مصر مى باشد وى عضو گروه ((اخوان المسلمين )) بوده و رياست روزنامه آن را به عهده داشته است سيد قطب توسط حكومت جمال عبدالناصر دستگير و زندانى و سپس اعدام گرديد. آثار متعددى در زمينه قرآن دارد مانند: التصوير الفنى فى القرآن ، مشاهد القيامة فى القرآن و تفسير فى ظلال القرآن كه در آن بيشتر به مباحث اجتماعى پرداخته است .
147-  مجمع البيان فى تفسيرالقرآن ، تاءليف ابوعلى فضل بن حسن بن فضل طبرسى (472 - 578 يا 551) مفسر و فقيه بزرگ شيعه در قرن ششم هجرى است وى در تفسير گرانقدر خود به بحثهاى ادبى و قرائات و نقل اقوال مفسرين و بيان مراد آيات قرآن پرداخته است .
148-  عن النبى (ص ): من فسر القرآن براءيه فليتبواء مقعده من النار. (( هر كس قرآن را به راءى خود تفسير كند، جايگاه او در آتس است )) تفسير صافى ، ج 1، ص 35، المدمة لخامسة .
149-  عبارت بسم الله الرحمن الرحيم ، مركب از جار و مجرور (ب‍ - اسم ) و مضاف اليه (الله ) و توابع آن (رحمن ، رحيم ) است . طبق اساليب كلام عرب جار و مجرور براى تكميل جمله و اتمام معنا مى آيد و بايد به فعل يا كلمه اى ديگر تعلق گيرد، اين متعلق ممكن است اسم يا فعل ، مقدم يا مؤ خر و مخذوف يا مذكور باشد مفسرين در اين آيه بحثهاى مفصلى مطرح كرده اند؛ برخى متعلق مذكور را فعلى مؤ خر در تقدير گرفته اند مانند: بسم الله اقراء يا بسم الله اءتلو.(تفسير كشاف ) برخى آن را اسم مؤ خر گرفته اند: بسم الله اتبداء كل شى ء(تفسير فخر رازى ) و برخى فعل مقدم : ابداء يا اقراء يا قولوا بسم الله (تفسير تبيان ). بعضى از متحققين نيز متعلق آن را معنايى كه از مجموع آيات سوره بعد حاصل مى شود دانسته اند باسمك اءظهرلك العبودية .
150-  پيامبر(ص ) فرموده اند: ما عبدناك عبادتك و ما عرفناك حق معرفتك ((ما آنگونه كه شايسته عبادت تو است تو را عبادت نكرده ايم و آنگونه كه شايسته معرفت تو است تو را نشناخته ايم )) مرآة العقول ، ج 8، ص 146، ((كتاب الايمان والكفر)) ((باب الشكر)) شرح حديث 1.
151-  اشاره به امام به اشكالات و دلايل حكماى الهى بر رد فضاى نامتناهى است . شرح الاشارات و التنبيهات ، ج 3، نمط اول شرح منظومه ، غررفى اثبات تناهى الابعاد .شرح مختصر منظومه ، شهيد مطهرى ، ج 2، ص 227.
152-  ص 63، پاورقى 2.
153-  تفسير كشاف ، ج 2، ص 451 ذيل آيه 44 اسراء تفسير كبير فخر رازى ج 20، ص 219 ذيل آيه فوق
154-  بحارالانوار، ج 61، ص 27، ((كتاب السماء والعالم )) ((باب عموم احوال الحيوان و اصنافها)) حديث 8.
155-  ص 5، پاورقى 1.
156-  ((خداوند آسمانها را روشن مى سازد))
157-  هر چه در آسمانها و زمين است او را تسبيح مى كنند. (حشر/ 24)
158-  ((من )) براى صاحبان عقل مى آيد و ((ما)) براى تمام اشيا و در آيه مباركه ((ما)) آمده است كه دلالت بر تسبيح همه موجودات دارد نه فقط موجوداتى كه داراى عقل و انديشه هستند.
159-  (اى رسول )چون تو تو تير افكندى نه تو بلكه خدا تير افكند)) (انفال / 17)
160-  ان الذين يبابعونك انما يبايعون الله (فتح / 10)
161-  على عليه السلام در ضمن مواعظ خود به نوف بكالى مى فرمايد: اجتنب الغيبة فانها ادام كلاب النار ((از غيبت دورى كن زيرا كه آن نانخورش سگ هاى آتش است )) وسائل الشيعة ج 8، ص 599، ((ابواب احكام العشرة )) باب 152، حديث 13. و اربعين ، امام خمينى ، حديث 19.
162-  يعنى يك بار بلعيدن انجام نمى پذيرد و پايان كند، بلكه دائما بلعيدن تكرار مى شود.
163-  اشاره به مسئله تجسم اعمال و صفات و ملكات انسانى است كه در عوالم برزخ و قيامت بروز مى كند براى اطلاع بيشتر شواهد الربوبية صدرالمتاءلهين ، ص 329، ((الشاهد الثالث )) ((الاشراق السابق )) اربعين ، امام خمينى ، شرح احاديث 1، 4، 7، 19، 27.
164-  بحارالانوار، ج 2، ص 32 ((كتاب العلم )) باب 9،حديث 22 از رسولخدا(ص ) غررالحكم و دررالكلم ، ج 5، ص 194، حديث شماره 7946، از على عليه السلام
165-  ص 146 پاورقى 1
166-  ((حيثيت )) خصوصيتى است كه در شى ء مورد بررسى و مطالعه لحاظ مى گردد، مثلا ماهيت انسان را از آن حيث كه تحت عنوان كلى حيوان است در نظر مى گيريم وقتى ((تمام حيثيت )) مراد است كه از همه جهات و... در نظر گرفته شود نه خصوصيت و جهتى غير از خصوصيات و جهات ديگر.
167-  ص 18، پاورقى 1
168-  اقوال در پيرامون ((بسم الله الرحمن الرحيم )) مختلف است ، مهمترين آنها چنين است :
1 -
گروهى معتقدند كه اين نه آيه اى از سوره حمد است و نه هيچيك از ديگر سوره هاى قرآن .
2 -
عده اى قائلند آيه اى از اول سوره حمد و ديگر سوره هاست ، و هر كس آن را ترك كند 113، آيه از قرآن را رها كرده است .
3 -
دسته سوم آن را آيه اول سوره حمد مى دانند ولى جزء ديگر سوره ها نمى شناسند.
4 -
عده اى هم آن را آيه اول سوره حمد مى دانند و در ديگر سوره ها آن را جزء آيه اول مى شمرند بدين معنا كه بسم الله الرحمن الرحيم با عبارت پس از خود يك آيه مى شو الخلاف ، ج 1، ص 102، ((كتاب الصلاة )) ص 40 به بعد. تفسير كشاف ، ج 1، ص 24، و 25، تفسير تبيان ، ج 1 تفسير كبير ج 1 ص 25، تفسير الميزان ، ج 1، ص 17 و 18.
169-  اسمى كه با الف و لام جنس همراه شود گاه صرف ماهيت و حقيقت را مى فهماند مانند كلمه ((الحمد)) در آيه ((الحمدالله ...)) كه بنابر يكى از اقوال ، به طبيعت و حقيقت حمد اشاره دارد، و گاه ماهيت را از اين نظر كه در ضمن افرادى متحقق است مى فهماند، البته در ضمن تمامى افراد و نه بعضى از آنها، مانند، ((الانسان لفى خسر)) اين جا مراد اين نيست كه ماهيت انسانى يا برخى از افراد در خسران هستند، بلكه منظور آن است كه افراد انسان همگى زيانكارند و مراد از استغراق نيز همين نحو شمول و فراگيرى است .
170-  ص 9پاورقى 1.
171-  ابن فنارى در تعريف وجود مطلق مى گويد: ((وجود محض كه عارى از هرگونه كثرت و تركيب ، صفت و نعت ، اسم و رسم ، حكم و نسبت است ، نه كلى است و نه جزيى ، نه خاص است و نه عام ، بكله مطلق از همه قيود حقى قيد اطلاق ، زيرا محض به معنى خالص از هر چيزى است و اين وجود خالص و مبراست از هر اعتبارى و قيدى )) و وجود متعين ، وجود مقيد است و داراى حد لذا هر حمدى كه از ما صادر شود چون وجود مقيد و محدود هستيم ، و معرفت ما نيز از حق ، معرفت به مظاهر حق (وجودهاى متعين و محدود) نه خود حق (وجود مطلق ) مى باشد، همه حمدها براى وجود متعين واقع مى شود نه وجود مطلق .
172-  ص 16، پاورقى 2.
173-  ص 17، پاورقى 4.
174-  ((هر كه هجرت كنا به سوى خدا و پيغمبر او از خانه خويش درآيد، آن گاه مرگ او فرا رسد پاداش و اجر وى بر خداست .)) (نساء/ 100)
175-  كلمات مكنونه ، ص 138.
176-  اسرارالشريعة و اطوارالطريقة و انوارالحقيقة ، ص 177.
177-  تمام بيت مولوى چنين است :

مادر بتها بت نفس شماست

 

زانكه آن بت مادر وين بت اژدهاست .

178-  اشاره به حديث پيغمبر خدا(ص ) است كه در استقبال مجاهدين بيان فرمودند: مرحبا بقوم قضواالجهاد الاءصغر و بقى عليهم الجهاد الاءكبر فقيل : يا رسول الله ماالجهادالاءكبر؟ قال : جهاد النفس . ((آفرين باد بر گروهى كه جهاد كوچكتر را به جاى آوردند و جهاد بزرگتر براى آن ها باقى مانده است گفته شد؛ اى فرستاده خدا جهاد بزرگتر چيست ؟ فرمودن جهاد نفس .)) فروع كافى ، ج 5، ص 12 ((كتاب الجهاد)) ((باب وجوه الجهاد)) حديث 3.
179-  بحارالانوار، ج 39(ص )1-2، ((تاريخ اميرالمؤ منين ،)) باب 70، حديث 1 السيرة الحلبية ، ج 2، ص 642، المستدرك ، ج 3، ص 32.
180-  عن ابى عبدالله عليه السلام قال : قال رسول الله (ص ) اءفضل الناس من عشق البادة فعانقها و اءحبها بقلبه و با شرها بجسده و تفرع لها، فهو لايبالى على ما اءصبح من الدنيا على عسر اءم على يسر . ((امام صادق عليه السلام فرمود كه آن دست به گردن شو و آن را با قلبش دوست بدار و با تن خود انجام دهد و براى آن از (امور ديگر) فارغ شود چنين شخصى باكى ندارد كه زندگانى دنيايش به سختى يا به آسانى گذرد)) اصول كافى ، ج 3، ص 131، ((كتاب الايمان و الكفر)) ((باب العبادة )) حديث 3.
181-  ((همانا دوزخ فراگير كافران است )) (توبه / 49)
182-  ملكوت در اصطلاح به عالم ارواح و عالم غيب و عالم معنى گفته مى شود به عبارت ديگر در سلسله مراتب عوالم وجود پايين ترين عوالم را عالم طبيعت (ملك ، ظاهر) مى نامند و مرتبه بعدى و باطن آن را عالم ملكوت مى گويند كه عالم ارواح و غيب و معنى است .
183-  ((آنچه نزد شماست فانى و نابود مى شود و آنچه نزد خداست ماندنى است )) (نحل / 96)
184-  نهج البلاغة ، نامه 45.
185-  نهج البلاغة ، ص 1138، حكمت 126.
186-  ص 19، پاورقى 1.
187-  ص 19، پاورقى 4.
188-  ((خداوند است كه هنگام مرگ ، ارواح خلق را مى گيرد)) (زمر/42)
189-  ((و هنگامى كه تيرانداختى تو نينداختى )) (انفال /17)
190-  تجلى ظهورى بر دو نوع است : عام و خاص ، عام را تجلى رحمانى نامند و عبارت است از افاضه وجود بر تمامى موجودات كه در اين تجلى همه موجودات مساويند، و تجلى خاص را تجلى رحيمى گويند و عبارت است از فيضان كمالات وجود بر موجودات و افاضه كمالات معنويه بر مؤ منان و صديقان . امام خمينى (س ) در شرح دعاى سحر مى فرمايند: ((رحمت رحمانيت مقام بسط وجود است و رحمت مقام بسط كمال وجود است به رحمت رحمانيت وجود ظهور پيدا مى كند و به رحمت رحيميت هر وجود به كمال معنوى و هدايت باطنى مى رسد)).
و همچنين رحمان و رحيم ذاتى و فعلى خواهند بود، قيصرى در فصل دوم مقدمه شرح فصوص گويد: هرگاه حقيقت وجود با تعينى از تعينات صفات كماليه اخذ شود اسم ذاتى است و اگر همين حقيقت وجود با تجلى خاصى از تجليات الهيه اخذ شود اسم فعلى است )) امام خمينى در شرح دعاى سحر مى فرمايند: ((رحمانيت و رحيميت يا فعلى است يا ذاتى ، خداوند تعالى داراى رحمت رحمانيت و رحيميت ذاتى است و آن تجلى ذات است بر ذات ظهور صفات و اسماء او و لوازم آنها از اعيان ثابته به ظهور علمى و كشف تفصيلى در عين علم اجمالى در حضرت واحديت است همچنان كه داراى رحمت رحمانيت و رحيميت فعلى است و آن تجلى ذات است در لباس افعال به گسترش فيض ‍ و كمال آن بر اعيان و اظهار آنها مطلق غايت كامله و نظام اتم )) بنابراين در احتمال اول رحمان و رحيم تجلى فعلى مى شود و در احمال رحمانيت و رحيميت ذاتى مى گردد.
191-  فلسفه اعلى ، حكمت متعاليه است كه صدرالمتاءلهين آن را بنيان گذاشته است .
192-  قال النبى (ص ): ان للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطن الى سبعة اءبطن . ((همانا براى قرآن ظاهر و باطنى است و براى باطن هم تا هفت بطن است )) تفسير صافى ، ج 1، ص 31، مقدمه چهارم . و احاديث 1 و 2 و 8 و 10 همين مقدمه .
193-